346- ازدواج من!
مادر شوهرم منو توی خیابون دید و یه دل نه صد دل عاشقم شد
به گفته خودش دوسال هفته ای دو سه بار خواستگاری میرفته
اون روزی که منو دید می خواستن برن مسجد
روشون رو به گنبد مسجد میکنن و میگن یا الله تو رو به محمدت قسم میدم دیگه عروسم رو بیار جلوی چشمم
و من هم او ن روز از خونه پدربزرگم برمیگشتم
یه ده قدمی از یه طرف دیگه رفتم ... اما بعدش برگشتم و گفتم بذار امروز از این ور برم
و ما همدیگه رو کنار مسجد دیدیم
و نمیدونین چه اتفاق های زیبا و عاشقانه ای بعدش افتاد
امکان نداره زمانی از اون روزها حرف نزنیم
دوره نامزدیم
دوره عقد 4 ماهه ام
شروع زندگی
به دنیا آمدن ارزشمندترین هدیه های خدا
و تمام چیزهایی که بهشون افتخار میکنم
نیکودانشمندپور
.jpg)
لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .