321- آغوش بابا

تا آن لحظه تحمل کرد

و صدای سوال آمیز بابا؟

و جواب دل سوخته ی جونم بابا...

بغض چندین ساعتش را شکست

نمی دانست این همه

گریه را کجای دلش گذاشته بود

آغوش بابا امن ترین جای دنیا بود

و صدایش نوش دارویی شیرین

تا آن روز نمی دانست بابا را چقدر دوست دارد

نمی خواست آغوشش را رها کند

تنهایی هایش هنوز آرام نگرفته بود

لحظات سخت افتادن روی شیشه حمام

تنهایی او و خواهرش

خون و پارگی عمیق

بی کسی محض

نه حضور پدر نه وجود مادر

گریه های خواهر و استرس نوجوانی

ترس و گیجی

تنهایی به بیمارستان رفتن

تنها لباس جراحی پوشیدن

تنها پشت در اتاق عمل نشستن

تنها وارد اتاق عمل شدن

و بی هوشی عمیق و خواب کوتاه

به هوش آمدن و دیدن

تنهاترین پناهگاه بابا

گویی بلعیدن تمامی رویا هایش بود

بغلش گریه اش را بند نمی آورد

گریه می ریخت

می ریخت

و دل ریشش را صاف می کرد

بابا تو همیشه بهترین پناه بودی

دوستت دارم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

316-  داستان مادرش

زنگ آخر بود

دخترهای دوم دبستانی بی تاب بودند

معلم مهربان فکری به خاطرش شکفت

از آنان خواست هر کدام که آمادگی دارد

جلوی بچه ها بیاستد

و داستانی را برای آنان تعریف کند

دخترهای جیغ جیغو شروع کردند به دست گرفتن

دستها را به کمک پاهایشان بلندتر میکردند

سرها را به پشت گردن میچسباندند

و فریاد خانم ما خانم ما را سر میدادند

نیمکت ها دیگر جای نشستن نبود

رقابتی بدون فکر که انتخاب شدن برنده شدن بود

دختری پرشور از وسط کلاس

میان همهمه دوستانش

فریاد ملتمسانه ای سر میداد

داستانش یک داستان نبود

خاطره بود

گذشته بود

رویای خشکیده اش بود

یاد مادرش

خاطره آغوشش

شبهای با او بودن

تنها نبودن

زخم دلش

اشک غمش .... 

آن داستان همه زندگی اش بود

ولی انتخاب نشد

دوستش برای گفتن قصه به جلو رفت

داستان سفیدبرفی بود

تمام که شد

 یک نفر ٫ فقط یک نفر دیگر می توانست بیاید

دوباره دخترک فریاد کشید

و این بار رساتر از همیشه

و معلم گویا سوز التماسش را شنید

از میان همهمه او را انتخاب کرد

دخترک باورش نمیشد

هیجانی بزرگ تر از قلبش

به یک باره تمامی وجودش را فرا گرفت

آرزویش یک بار برآورده شده بود

خوشحالی وصف ناپذیری

به غرور آمیخته میشد

و او در حال که به سمت تخته سیاه میرفت

احساسش را از چشمانش فرو می ریخت

روبروی بچه ها ایستاد

می خواست داستان مادرش را بگوید

همانی که خوابش را در آغوش میگرفت

شروع کرد

یکی بود یکی نبود

دختری بود به نام سما

چشمان منتظر بچه ها حواسش را پرت کرد

هر چه فکر کرد ادامه داستان به یادش نیامد

هول شد

خجالت کشید

نمی خواست مسخره اش کنند

سرش را نیمه پایین انداخت

و هر چه داستان بلد بود را به هم بافت

 و سفید برفی شاکله اصلی داستانش

با دستانش بازی میکرد

یک پایش را روی پنجه می چرخاند

با صدایی آرام خیلی زود داستان را به آخر رساند

معلم گفت تشویقش کنید

ولی او

با لبهایی برگشته

ناکام از شناساندن مادر

به روی نیمکتش بازگشت

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

313- میشه کسی رو برد بهشت؟

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود دختری بود

نازک دل و مهربون

شیطون و باهوش

دلش دریا بود و

چشماش ستاره بارون

که خیلی خیلی باباشو  دوست می داشت

کلاس اول دبستان بود

خدا رو به اندازه قلبش میشناخت و

به پاکی چشماش دوست می داشت

روزی به کسی گفت:

کیا میرن توی بهشت؟

هر کسی که خوب باشه

یعنی هر کسی که نماز بخونه ؟

خب اونم کار خوبه

اگه کسی نماز نخونه چی؟ نمیره تو بهشت ؟

خب باید یه روزی تصمیم بگیره که بخونه و حتما این کار رو بکنه

کسایی که به بهشت میرن می تونن کسی رو هم با خودشون ببرن؟

خب بستگی داره چقدر خوب بودن

مثلا شهیدا و پیامبرا و اماما و کسایی که طبقه بالای بهشتن

می تونن کسایی رو با خودشون به بهشت ببرن

من چی منم می تونم؟

خب اگه خیلی خوب باشی آره

یعنی باید طبقه چندم باشم؟

من قانون بهشت رو درست نمیدونم

یعنی اگه من وقتی به سن تکلیف رسیدم

تموم نمازام رو بخونم و خیلی خیلی کارای خوب کنم می تونم ؟

اره فکر کنم میتونی

می دونی چیه ؟

چیه؟

بابای من نماز نمی خونه

دلم می خواد اینقدر خوب باشم که بابام رو با خودم ببرم بهشت

می تونم؟

آره میتونی

لبنخد عمیقی بر چشمانش نشست

خیال کوچک و نگرانش عطر امید گرفت

خندید

خنده ای امیدوار

و من در اندیشه این که

خداوندا خودت زیبا میبینی

زیبا تفسیر میکنی

و زیبا استجابت می نمایی

آرزویش را برآورده ساز

 

گفتگوی واقعی دختر بچه ای ۷ ساله

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

312- رویای زندگی اش

منتظر دیدن نتایج کنکور بود

شوق و انتظار قلبش را پمپاژ می کرد

بعد از سالها منتظر چنین روزی بود

به سختی به این جا رسیده بود

تا اول دبیرستان بیشتر درس نخوانده بود

ازدواج و زندگی روزمره آرزوهایش را دست نیافتنی ساخته بود

با پیگیری فراوان مدارکش را از کشوری دیگر فراهم کرد

کشوری که در آنجا درس خوانده بود

به این در و اون در زدن

نامه پشت نامه

از این اداره به اون اداره

تا توانست اجازه ادامه تحصیلش را بگیرد

دوم دبیرستان رشته ادبیات

شوقش مانند کسی بود که به کلاس اول دبستان می رود

با تمام تلاش و همت درسش را خواند

استرس و رفت و آمد ٫ کمر تلاشش را نمیشکست

پیش دانشگاهی را با امیدی وصف ناپذیر پشت سر گذاشت

معدل ۱۷ و ۱۸ تحسین دوستانش را بر می انگیخت

و روز کنکور .....

یک هفته بود که کتاب به جانش وابسته بود

چشمان خسته اش کتاب را میبلعید

و فوج اطلاعات ذهنش را خسته کرده بود

تا اینکه ....

نامش در لیست پذیرفته شدگان دیده شد

خوشحالی اش متناسب با حالش بود

لبخندی عمیق بر لبها

و برقی از زندگی روی چشمهایش پاشیده شده بود

نوجوانی اش زنده شده بود

دستان زجر کشیده اش قدرت گرفته بود

سال ها تحمل زندگی سخت به ثمر نشسته بود

فراغت از تمامی فشارها جوانه زده بود

و آرزو چیدنی و بوییدنی

با روحیه ای تازه متولد شده به دانشگاه رفت

رشته علوم تربیتی

همه با تحسین نگاهش می کردند

و او در ۵۵ سالگی به رویای زندگی اش دست یافت

مامان گلم همیشه برایم مایه افتخاری

دوستت دارم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

310-  همانند فرشته ای زیبا

از پشت شیشه دست نیافتنی شده بود

آرام به نظر می رسید

صدای زجه های دیگران آزارش نمی داد

وقتی یک سطل آب محکم توی صورتش پاشیده شد

قلبم به تپش افتاد

گفتم حالا بلند میشود ......

می پرد ......

انتظار داشتم بی هوش باشد

دکترها اشتباه کرده باشند ....

بلند شود و با ترس اطراف را نگاه کند...

اما تکانی نخورد

در لا به لای اشک های دلم فریاد می زدم

بلند شو ... بلند شو

الان زنذه می شه ....الان زنده می شه

یعنی میشه زنده شه ؟

ولی او تکان نخورد

مرده شور او را شستشو می داد

بدن سردش به این طرف و آن طرف رها می شد

سرش تراشیده شده اش دل هر کسی را می ارزاند

جای بخیه هایش درشت بود

در جای جای بدن سفیدش کبودی دیده می شد

اندام ظریف و نحیفش سنش را فریاد می کرد

۱۸ سال زندگی اش دل دور و نزدیک را به آتش می کشید

۱۸ سال زندگی با داشتن همسری جوان و

و دختر ۱ ساله ای زیبا

مادرش بی هوش روی زمین افتاده بود 

کسی در صورتش می کوبید

آن یکی جیغ می کشید

ازدحام جمعیت از غریب و آشنا باور نکردنی بود

همه می گریستند

با آن که خیلی از آنان او را نمی شناختند

اوج جوانی اش همه را می سوزاند

و کودکش که در دل مادر بزرگ به خواب رفته بود

دو سال با سرطان مغز جنگید

اوایل حاملگی اش بود که سرطان نمایان شد

با هزار بدبختی کودکش را به دنیا آوردند

و او را تحت مراقبت داشتند

تا این که گفتند خطر برطرف شده

به خانه آمد

موهایش بلند شد

دخترش یک ساله شد

اما ناگاه همه چیز سیاه شد

حالش بد شد

و احتیاج به عملی دیگر

با همراهانش خداحافظی کرد

و دخترش را به آنان سپرد

اما دیگر از اتاق عمل برنگشت

هنگام خاک سپاریش کسی نبود که نباشد

تمامی غریبه ها نیز از دور و اطراف جمع بودند و می گریستند

پدرش اشک بود

دستانش را به علامت خداحافظی تکان داد و گفت

خداحافظ بابا .... خدا حافظ بابا

و مادرش کمی با فاصله در حالت نیمه بی هوش و شُک

زبانش بند آمده بود و به جایی خیره مانده بود

خیلی سخت گذشت

برای همه...

و همان شب کسی خوابش را دید

در لباسی سفید

و گیسوانی بلند و افشان

همانند فرشته ای زیبا

می خندد و می گوید :

من جایم خوب است ٫ 

حالم خوب است ٫

این قدر ناآرامی نکنید

و امروز دخترش چونان سیبی مانند مادر

گویی الهام دوباره زنده شده

شباهتی که دل هر کسی را به درد خواهد آورد 

الهام عزیزم روحت شاد و یادت گرامی باد

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

309- یک زن مثل من و تو

- امروز روز عقدشه ........

این را گفت و در آغوش من بغض بیمارش را شکست

سینه اش گرفته بود

صدایی خفه از دل مچاله اش شنیده میشد

سعی می کرد بر سر بغضش بکوبد

و دوباره با چنگال های خسته اش ٫

درد را با تمام قوا 

درون سینه اش بفشارد

شاید اولین بار بود در آغوش کسی فوران می کرد

او را فشردم

به سختی نفس می کشید

نمی دانستم چه بگویم

این خیانت

این ظلم

این بی معرفتی

این بی انصافی

این .....

را چگونه می توان باور کرد ؟

که زنی را بعد از عمری زندگی

به خاطر معشوقه ای خیابانی

از خانه بیرون کنند؟

که او را نه ٫ بلکه تمام آرزو ٫ شخصیت ٫ عزت نفس ٫ احترام ٫ عشق

و به معنای تمام کلمه هستی یک زن را به نابودی بکشند

چرا زنی بی پناه باید قربانی هوس های آلوده مردی شود که

بویی از مردانگی نبرده؟

چرا تمامی زن را به یک باره می شکنند؟

چرا کسی نیست بگوید مرد تر از زن نیست به خدا؟

زنی که به خاطر کودکش از همه چیز می گذرد

حتی از له شدن زیر بار مشت های یک نامرد

حتی از شخصیتش برای ماندن و کوچک شدن

چه کسی به مردان این اجازه را می دهد که

بشکنند هر آنچه چه یک زن را زن می کند؟

کدام قانون بدون بروکراسی حقوق زن را دفاع خواهد کرد؟

چه ضمانتی برای امنیت یک زن بی پناه

از ترس ها و آزارها و حمله های شوهر روانی و بالهوسش وجود دارد؟

چه کسی حقوق این زن را تعریف خواهد کرد؟

چه کسی حقوق معنوی اش را درک خواهد نمود؟

چرا این گونه مردها آزادانه در اجتماع می چرخند و

وجود و هستی زن را در چرخ نامردی شان آسیاب می کنند؟

او سوخت

نمی دانی چقدر سوخت

و من فقط می توانستم در آغوشش کشم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

304- حسرت توفیق

شب اربعین سیاهی بود

نتوانستم به کربلا برم

باز هم درس

باز هم بچه هایم

باز هم .....

مشایه رو از دست دادم

پیاده رفتن به سمت آرزو

به سمت آسمان

به سمت خورشید

برای چیدن آرزو

برای دست کشیدن به آسمان

برای چسبیدن به نور

و من تنها

با چشمانی نمناک و دلی لرزان

از دور دست ها

پیاده های مشتاق کربلا را تماشا کردم

و تحسین همت حسینی شان

 و حسرت توفیق از دست داده ام

و شرمنده نرفتن عزیزم به خاطر من

عزیزم گفت

ان شاالله سال دیگر

و من در آرزوی سال دیگر

عزیزم ممنونم

ابا عبدالله بسیار دوستت دارم

میدانی؟؟؟؟

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

296- حسرت عاشوایی واقعی !

محرم نزدیکه

و من مثل پارسال دلم آروم آروم میگیره

که چرا پاسپورتم را درست نکردم؟

چرا از هزینه اش ترسیدم؟

چرا درس بچه ها را بهانه کردم؟

چرا یاد سختی هاش افتادم؟

سه سال پشت سر هم دهه اول محرم کربلا قسمتم شد

با مامان و خواهرم اینا می رفتیم

تو درس بچه ها بود اما پیگیر میشدم تا به کلاس برسن

خرجش زیاد نمیشد

و سختی های رفتنش (به خاطر آزاد رفتن )

با دیدن حرم امام حسین به یک باره محو و ناپدید میشد

گویی بدون هیچ مشکلی رد شدی

پارسال با مامانم اینا نرفتیم و امسال هم .......

مامانم امروز رفتن تهران

تا با خواهرم فردا یا جمعه راهی بشن

دلم بد جوری گرفته

خودم کردم

آخه کدوم آدم بی عقلی برای حرم امام حسین دودوتا چارتا میکنه

ای کاش با حساب کتاب دنیا چرتکه نمی نداختم

دیگه دیره

دهه رو از دست دادم

نمیدونین دهه عاشورا کربلا چه غوغاییه

اصلا مثل ایران نیست

دکان به دکان پرچم یا حسین

تمام خیابان ها مملو از دیگ های سرتاسری و دکه های چای و کعک

داد میزن شای ابو علی شای ابو علی

اینقدر غذا می پزن که تا به حال ندیدین

التماس میکنن بیایین بخورین

مردم شب و روز ندارن

تا صبح همهمه و ولوله اس

آخر شبهام خیابونا و بین الحرمین غلغله از آدم های نشسته و خوابیده

دنیا آدم میرن داخل حرم و خارج میشن

صد بارم که بری به راحتی دستت میرسه

چون عربها رسم ندارن سرفقلی دم ضریح رو به نام بزنن!

از همه جا صدای نوحه و عزاداری ملا باسم میاد

شهر زنده ترین شهر دنیاست

با شکوه ترین عزاداری قرن!

پابرهنه و خاکی کت شلوار و کرواتی

همه و همه میدوند به سوی حرم

وای که نمیدونین عزای طوریج که به زبون محلی میگن عزطْوریج چه حالی داره

قیامتی است کبری

و در ظهر عاشورا انجام میگیره (بعدا تاریخچه و علتش رو بهتون میگم)

مرد و زن از بیرون شهر به سمت کربلا و حرمین می دوند

و از گوشه و کنار عین مور و ملخ به آن ها می پیوندند

دسته های عزاداری با نظم و رعایت نوبت لابلای جمعیت حرکت می کنن

پرچم هاشون نشونگر هیئتشونه

طبل سنج و شیپور اونقدر زیاده که بدنت می لرزه

انگار واقعه کربلا دوباره در حال صورت گرفتنه

اونایی که ماهواره دارن باید ظهر عاشورا رو ببینن!

جمعیت به خاطر قدرت جمعی چپ و راست کشیده میشه

مردم خاکی ان و به سر و صورت میزنن

زن ها با دو دست ضربدری به سینه هاشون می کوبند

شعارهاشون مو به تن آدم راست میکنه

و اشک و بغض را به هم گره می زنه

ابد والله ..یا زهرا ..ما ننسه حسینا    

و لله ای زهرا هیچ وقت حسینت رو فراموش نمیکنیم

عهد والله ..یا زهرا ..ما ننسه حسینا    

ولله عهد میبندیم ای زهرا حسینت رو فراموش نکنیم

جمعیت با فشار و هجومی منظم

وارد خیابونی میشه که گنبد طلایی امام مشخصه

صدای هوی عزاداری آسمون رو میشکافه

قلبت میلرزه

انگار جنازه ها هنوز روی زمینند

انگار عاشورا تکرار شده و تو به تاریخ برگشتی

همه پریشونن و فریاد میزنن

جمعیت از یکی از درهای حرم وارد حرم امام حسین میشه

همه به سرعت دستی بر ضریح میکشند

و از دری که رو به روی بین الحرمینه خارج میشن

اوج عظمت اون موقعه!

می دوند ... می دوند

 و فریاد کشون دستاشون رو با قدرت به سوی گنبد عباس پرتاب میکنن

با اشک میگن

یا عباس جیبی المای لسکینه

ای عباس برای سکینه آب بیار

یا عباس شوفی الحرم عطشانه

ای عباس ببین که اهل حرم طشنه اند

نمیدونین از قد اشک ریختن یعنی چه!

گریه می کنی

نه برای خودت

نه برای غم هات

نه برای مشکلاتت

نه برای آرزوهات

فقط و فقط برای حسین

برای عباس

برای زینب

تازه میفهمی عزاداری یعنی چه

از خود بیخود شدن عاشقانه

نه احمقانه!

درکشون میکنی

دلت آتیش میگیره

احساس ناتوانی و کوچکی میکنی

احساس این که لیاقت اون ها رو نداری

لیاقت اینجا رو نداری

چه منتی است بر سرت که طلبیده شدی

اوج ناتوانی از شکر کردن خدا وجودت رو پر میکنه

گریه میکنی

و گریه ات بند نمیاد

دوان دوان وارد حرم عباس می شن

و بعد از ارادت و دست بر ضریح کشیدن

از در دیگری خارج میشن

و عزطوریج با تمام اون حس و بزرگی و اخلاصش تموم میشه

ای کاش هیچ چیزی رو بهونه نکرده بودم و میرفتیم

ای کاش الان یکی منو بر میداشت و میذاشت کربلا

تا گنبد طلاییش رو با چشام بغل کنم

و قلبم و مُهر عشق بزنم

یادش بخیر

سه سال پر برکت و فراموش نشدنی بود

امام حسین دوستت دارم

یا عباس عاشقتم

292- قسمت8:    باب ملک فهدددددددددددد!

دو سه روزی به برگشتمون مونده بود

دلمون می خواست بریم ببینیم میشه پول بدیم و بیشتر بمونیم

که دو سه روز هم تو ماه رجب مکه باشیم

این به پیشنهاد یه دوست گردن کلفت بود

پرسون پرسون باب خروج برای رفتن به سفارت ایران رو پیدا کردیم

باب ملک فهدددددددددددددددددددددددددددددد

بد جنسا میدونستن کدوم باب رو به نام اون آکله بکنن

رفتنه چیزی که توجهم رو جلب کرد

ستون های مرتب و در یک راستایش بود

ماشین گرفتیم و رفتیم سفارت

اما پیشنهاد دادن این کارو نکنیم

چون معلوم نیست تا کی هواپیما جای خالی داشته باشه و

مشکلات عدیده ای به وجود میاد

راست و دروغش رو نمیدونم

اما چون دلم برای بچه هام لک زده بود

و نمیخواستم بیشتر از این دوری من و عزیزم رو تحمل کنن ٫

ترسیدم بیشتر بمونیم

و دست از پا درازتر برگشتیم

اما الهی قسمتتون بشه و برین مکه و از باب ملک فهد وارد بشین

نمیدونین چه لحظه حیرت آوری بود

تو پست های قبلیم گفته بودم به چه حالگیری کعبه رو دیدم

اما این جا انگار زمین بود و کعبه

تا از در ملک فهد وارد رواق شدیم

یک وجه کامل و نزدیک و بزرگ کعبه میخورد تو صورتت

بدنت میلرزید

میترسیدی

ابهت خدا را میدیدی

انگار تازه معنی سجده کردن را لمس میکردی

زیبا بود و دیدنی

قدرت بود و عظمت

تعجب بود و خضوع

ترس بود و عشق

به همسرم گفتم بذار کمی وایسیم و این منظره باورنکردنی رو ببینیم

با اینکه چند روزی بود که مکه بودیم

ولی انگار تازه وارد شده بودیم

اینم یه دعای دیگه بود که برگشتنه نثار مهمونا می کردم

لحظه به لحظه مکه رو از دست ندادیم

حتی از خستگی گاه تو خود حرم می خوابیدیم

دوست داشتم هر وقت چشم باز می کنم خونه خدا رو ببینم

چه آرامشی پیش خدا خوابیدن!

دوبار دیگه هم محرم شدیم

یک بار به نیت بابام که هیچگاه مکه رو ندیدن

و با یه کاروان دیگه که رفتن مسجد تنعیم بیرون مکه

و خدایش از خستگی و استرس مردیم

خیلی احساس تنهایی و غربت کردیم

چون چند نفر بیشتر نبودیم و همه ناآشنا

یک بار هم با کاروان خودمون رفتیم مسجد حدیبیه

که پیامبر تو اون مسجد پیمان حدیبیه رو با مشرکان بستند

و ۱۵ روز محرم بودن و اجازه ورود نداشتن

خیلی باحال بود و با آرامش انجامش دادیم

مسجد کوچک و تاریخی بود و

حس حضور پیامبر آدم رو به وجد میاورد

یه روز هم کوه احد رفتیم

کوه کوچکی دیگه شده بود فکر کنم

بالای اونجا موسیقی فیلم محمد رسول الله تو گوشم ولوله می کرد

مو به تنم راست شده بود

حس می کردم واااااااااااااای این جا همون جایی که پیامبر ما جنگیدن

پشت این کوه بودن

اسب ها روی همین خاک می تازیدن

انگار تصاویر تاریخ پیامبر جلوی چشمانم بود

هر جا میرسیدیم

من و همسرم از اتوبوس میپریدیم پایین و  د  بدو

کاری به سخنرانی مدیر و روحانی و... نداشتیم

تو مسجد ذو قبلتین که قبله به دستور خدا عوض شده بود

مسجد قبا که پیامبر با دستان خودشون ساخته بودن

و مساجد دیگه که حسابی حظ کردیم

تاریخ تاریخ پیامبر بود

جای پای پیامبر

بوی پیامبر

عظمت پیامبر

به خدا از مدینه دیدنی تر بود و حضور پیامبر را بیشتر احساس می کردم

تو همه مساجد با وجود زمان محدود

من و همسرم تمامی نمازهاشو میخوندیم

چون کاری به کار کسی نداشتیم و میدویدیم

تازه برای همه ملتمسین و بابای مرحومم و ... هم نماز می خوندم

توی مسجد قبا برای بابام به یه نیتی که پیشنهاد همسرم بود

نمازی خوندم که شب بابام رو به خواب دیدم

با کت و شلوار و به حالت احترام و دست روی سینه

در آستانه دری ایستاده بودن و لبخند نرمی روی لباشون بود

خیلی خوشحال شدم.... خیلی......

ادامه دارد........

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

291- موبایل همسرتون؟؟؟؟؟؟؟

این مطلب رمزداره (سیب های دیگر)

امشب از یه پاگشای معمولی برگشتم

بد نبود هر از گاهی صدای گیلیلیلی بلند میشد و

دالام و دیمبو تو آشپزخونه راه میفتاد

منم که مثل عروس انگور نشسته بودم و

با خوش صحبتی خودم رو راه انداخته بودم

و با مهمونا گپ می زدم

خب البته اینم کار مهمیه دیگه

پس کی پیش مهمونا بمونه و باهاشون گرم بگیره

خب من دیگه

حرف به این جا کشیده شد

که هر کس تو موبایل شوهرش به چه اسمی سیوه؟

راستی اسم همسرتون تو موبایل شما چیه؟

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ادامه نوشته

290- قسمت7:    طواف اونم طوااااف !

همسر گل دو دستش رو تا بازوان مردونش دورم حلقه کرد

تا مرد نامحرمی به من نخورد

احساس آرامش تمام وجودم رو فرا گرفت

انگار میون اون جمعیت و استرس باورنکردنی اعمال عمره

 حریر آرامشی تمام هستیم را پوشاند

و به محض رسیدن به خط نشانه حجر الاسود

تکبیر بلندی گفتیم و طواف را شروع کردیم

کتابچه ای تو دستم بود که بلند بلند می خوندم و همسرم هم با من تکرار میکرد

هر دور یک دعا داشت و این مانع از گم کردن تعداد دور زدن میشد

و البته می توان در هر دوریک ذکر گفت مثل صلوات یا ....

ولی ترجیح دادیم دعا بخونیم

وسط طواف کردن صدایی رو از طرف راستم شنیدم که می گفت

نیکو .....نیکو......

و من که نمیتونستم سرم به سمت راست برگردونم

چشمام رو به راست برگردوندم

و دیدم عمه خانم تشریف دارن

گفتم عمه جون بیاین جلوی من که منم حامی شما بشم

و عمه جون که انگار پرواز کرد بنده خدا

دستام رو دورشون گرفتم و همسرم هوای دوتامون

تا حالای حالا عمه خانوم میگن نمیدونی عمه اون طواف چه کیفی بهم داد!

بعد از طواف نماز رو پشت مقام ابراهیم خوندیم

چه کیفی داشت رکوع جلوی خدا

نزدیک خدا

دو متری !

هر طرفی میرفتی قبله دنبالت بود

دم دستت بود

پیشت بود

واقعا لذت داشت حظ بردم اساسی!

کناری منتظر بقیه ایستادیم

مسئول ما تمامی نکات ایمنی و غیره رو گوشزد کرد

و گفت با من باشید تا اشتباه نکنین

باید از مروه شروع می کردیم

کوه که نگو به زور شاید یه تپه کوتاه می شد

یه عالمه هم سطل زباله در دو طرف کنار بود که مخصوص تقصیر بود

باید پامون رو به کوه میزدیم و شروع می کردیم

من و همسرم هم اول کار باهاشون بودیم

ولی انگار دستمون اومده بود چی کار کنیم

سریع تر از اونا راه می رفتیم

آخه هی باید وایمیسادیم تا همه بیان و بعد دور بعد رو شروع کنیم

وسطای راه یه قسمته

که با زدن دو مهتابی سبز در اول و آخر مسیر مشخص میشه

گفته بودن که مردها تا به مهتابی سبز میرسن هروله کنن

یعنی به حالت بالا و پایین پریدن بدون

چون برای زنها جالب نبود فقط گفتن مستحبه مردها این کارو بکنن

شوهر گرامی منم تمام مسیر هروله میکرد

به مهتابیا که میرسید آروم میرفت

چند بار بهش گوشزد کردم که یادش بمونه

اما از بس اشتباه کرد دیگه از خنده روده بر شده بودم

حس معنوی رو ولش .....مگه دیگه میشد تو حس بری؟!!!

فقط دلمو گرفته بودم و باهاش میدویدم

تا مسیر تموم شد و نوبت تقصیر رسید

قیچی دنبالم بود

کمی موی خودم رو چیدم و یکی از ناخونامو گرفتم

و با ابروهای درهم برهم ریختم دور

آخه یه کم حال آدم به هم میخوره وقتی تو سطلو میبینه

ببخشیدا ...........خدایا ببخشید غلط کردم همه ش خوب بود

دیگه غرور مارو گرفته بود اساسی

حواس پرتی شوهرم و اون خنده های من کار خودشو کرده بود

 انگار بیست باره حج اومدیم و دیگه خونه زاد شدیم

دویدیم و با اعتماد به نفس عجیبی تنهایی رفتیم طواف نساء

این بار هر دور رو یه ذکر میگفتیم

دور اول صلوات

دور دوم سبحان الله و الی آخر

نماز طواف رو هم پشت مقام خوندیم و خدا رو شکر اعمال رو به پایان رسوندیم

انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده بود

تازه گل از گلم شکفت و کعبه رو درست و حسابی دیدم

تازه باور کرده بودم مکه ام

چقدر کعبه زیباتر شده بود

چشم ازش بر نمیداشتیم

و مردم را به دورش نظاره گر بودیم

خستگی نداشت

تکراری نمیشد

زمان وجود نداشت

دل چسبیده شده بود و کنده نمیشد

دلت نمی خواست حتی لحظه ای دیدنش رو از دست بدی

کاش میشد با خودمون به هتل میاوردیمش

کاش تو جیب جا میشد

کاش میشد خوردش

همه اومدن و بهمون گفتن دیگه آزاد................!!!!محرم نیستین

تا ظهر هنوز وقت باقی بود

و هر کس دنبال کارهای خودش رفت

من و همسرم رفتیم رواق ها رو ببینیم

طبقه بالا را پیدا کنیم .آخه آسانسور داشت و گشتیم تا پیداش کردیم

خلاصه با فضولی تمام که سراسر وجود همسرم را همیشه گرفته

همه جا رو گشتیم تا وقت اذون و باهاشون نماز خوندیم

بعدشم برای ناهار رفتیم هتل

ادامه دارد...............

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

289- دوست نابینای من !

اتاق نسبتا بزرگی بود ٫ قدیمی و زیبا

تا وارد شدم به خانمی که پشت میز مشغول گفتگو با مراجعه کننده بود سلام کردم و دست دادم

الهام مرا به او معرفی کرد

و من گوشزد کردم که قبلا باهاتون هماهنگ کرده بودم.....

با لبخند مرا تایید کرد و خواست که روی صندلی های چرمی بنشینیم

سمتش معاون بود و لحن آرام و جا افتاده ای داشت

روی صندلی چرمی لم دادم و منتظر تمام شدن گفتگویش به پنجره های قدیمی زل زدم

حیاط قدیمی خوشکلی از پنجره پشت سر معاون دیده می شد

سعی کردم با گردن کشیدن حیاط قدیمی اش را ببلعم

با خودم گفتم ((بعد از پرس و جو حتما حیاط اینجا رو زیر پا می ذارم))

دختر چاق و سربه زیری سمت چپ من نشسته بود

عینکش به تمام معنا ته استکانی بود

و صورتش را با سایه انداختن دست راستش ٫از مادر و معاون مخفی ساخته بود

فین فین کردن آرامش توجهم را جلب کرد

آرام گریه می کرد

و هق هقش را فرو می خورد

مادرش با اخم های گره خورده عکس العملی نشان نمی داد

و این مطلب به خاطر تازگی اش روحم را به درد آورد

الهام کنارم نشسته بود

و با چشمان کم بینا و لبخندش مرا همراهی می کرد

منتظر پایان سخن معاون بودم تا فرصت را به دست گیرم

و به دست آمد.....

سوال های زیادی درباره ی آن ها پرسیدم

درس خواندن

ارتباط برقرار کردن

مهارت های زندگی

مهارت های روزانه

فعالیت های هنریِ فرش ٫کامپیوتر٫ آشپزی٫ زبان٫ موسیقی و خیلی چیزهای دیگر 

با صبر و حوصله فراوان جواب می داد

حرف هایش عمیق ٫ گویا ٫ تجربی و تخصصی بود

الهام تمام مدت سکوت کرده بود

توضیحات قبلی او برایم کافی نبود

و او بود که پیشنهاد آمدن به این مرکز را به من داد

مفهوم رنگ برای یک نابینای مادرزادی چگونه است؟

مفاهیم دور و دورتر را چگونه درک می کنند؟

چرا بعضی سایه روشن می بینند ؟

چه طور میشود جهت یابی را به آنها آموزش داد ؟

چه طور می شود استقلال آن ها را برگرداند ؟

چرا بعضی پدر مادرها این قدر دیر بچه هایشان را تحت آموزش قرار میدهند ؟

چرا بعضی از این مراکز اطلاعی ندارند؟

چرا آگاهی و اطلاع رسانی به واسطه تبلیغات انجام نمیگیرد ؟

چرا پزشکان و مسئولان بیمارستان ها و درمانگاه ها برای مشاوره و اطلاع رسانی کوتاهی می کنند ؟

و گفتگو ادامه یافت

گذر ساعت را متوجه نشدم

ولی بسیار لذت بردم

لذتی متفاوت از تمامی لذت های تجربه شده ام

و خدا را به خاطر نعماتش - همان هایی که نمی بینم و به آن عادت کردم - شکر نمودم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

288- اولین روز مدرسه من!

یادمه اولین روزی که رفتم مدرسه

بهمون اینو یاد دادن

یه خط....

یه نقطه

قشنگ و با نظم روی کاغذ نوشتم

و تا رسیدم خونه

با تمام وجود و از ته دل

و در حالی که دفتر مشقم رو نشون مامانم میدادم

فریاد زدم

مامان ببین ...... مامان ببین

با سواد شدم

آخ که دلم برای خودم ضعف رفت

چقدر ساده خوشبخت بودیم

و دنیا رو با تمام کوچیکی هاش قبول داشتیم

و با تموم سختی هاش بهش می خندیدیم

چقدر زود بزرگ شدیم

دنیامون به اندازه غم هامون بزرگ شد

و خنده هامون محو و بی رنگ

یادش بخیر.....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

287- قسمت6:    کعبه ....اونم چه کعبه ای!

تا وارد اتاقمون شدیم

چشم مبارکمون به آینه روشن شد

با ترس رویم رو برگردوندم

و سریع مقدمات خوابمون رو مهیا کردم

بلافاصله و با وجود استرس با لباس احرام به خواب رفتیم

شاید به خاطر خستگی بود.. نمیدونم

صبح با صدای آروم مدیر کاروان پیج شدیم

هر دو بلند شدیم و با عجله وضو گرفتیم

و با همان لباس های خوشکل احرام به لابی رفتیم

جزء اولین کسایی بودیم که پایین رسیدیم

بعد از مدت کوتاهی همه سوار بر اتوبوس راهی خانه خداااااااااااااااااا شدیم

نمی دونین چه حالی داشتم

چقدر طول میکشه؟

یعنی کی میرسیم؟

کی خونه خدا رو می بینم؟

حتما خیلی قشنگه؟

وقت سجده دعاهام یادم نره؟

اشتباه نکنم؟

گم نشم؟

نکنه اعمالش سخت باشه؟

یعنی چقدر طول میکشه؟

قلبم تالاپ تولوپ می کرد

اتوبوس ایستاد

با اشتیاق و عاشقانه پیاده شدم

یه صحن بزرگ با کف پوشیده از سنگ های سفید جلومون بود

و روبرومون یه راهروی سر پوشیده بلند

از راست به چپ کشیده شده بود

گفتن اینجا جلوی صفا مروه است

و باید از اینجا وارد صفا و مروه شد

و بعد وارد صحن خونه خدا

من که نمیفهمیدم چی میگن

فقط چشم می نداختم و مثل دیوونه ها

چشم مینداختم تا مثلا سر دربیارم

یعنی پشت این راهروی بزرگ که پر دره کوه صفا و مروه س؟؟؟

این چه کوهیه دیگه که اینجا جا شده؟

مدیر کاروان چند گروهمون کرد

هر گروه به سر کرده یکی

که دنبال او باشیم و اعمالمون رو با او انجام دهیم

تا اشتباهی رخ نده

قرار این بود

بعد از دیدار کعبه و سجده

به آرومی و دورانی وارد جمعیت طواف کنندگان بشیم

از سر خط نشانه ی روی زمین که در راستای حجرالاسود بود

طواف را به نیت ۷ دور شروع کنیم و دعا و مناجات هم داشته باشیم

بعد نماز طواف را خوانده و گوشه ای جمع شده برویم

سعی صفا مروه

بعد از ۷ دور رفت و برگشت(۱۴)

 سر کوه مروه تقصیر کنیم ( مو بچینیم و ناخن بگیریم )

و دوباره ۷ دور طواف نساء و نماز طواف و

خخخخخخخخخخخخخخخخلاصصصصصصصصصصصصص

 و برای شروع

تاکید کرد سراتون پایین باشه و تا من بهتون نگفتم بالا نیارین

میخواست تا خونه خدا پیدا میشه

به ما بگه اون رو ببینیم و

اولین سجده روبروی خدا رو تجربه کنیم

یکی از مسافرین بیچاره همون اول کار لیز خورد

و قبل از ورود به صفا و مروه به همراه یک نفر راهی هتل شد

دلم براش سوخت

اما استرس برنامه مون نمیذاشت زیاد بهش فکر کنم

از در باب السلام وارد شدیم

و روی یه پل که روی جاده صفا مروه زده شده بود سر در آوردیم

چپ و راستم رو نگاه کردم

یه راهروی بلند با یه عالمه پل روش

مردم از زیر پاهامون سعی صفا و مروه میرفتن

کوه صفا و مروه هم کوچولو موچولو از دور پیدا بود

دیگه سرم رو مثل بچه مثبتا انداختم پایین و جم نخوردم

هی قالی هارو میدیدم

و مواظب بودم به ستون ها نخورم

اما نمی دونین چه حالی داشتم

با کعبه ...

که سال ها

فقط از تلویزیون با حسرت و ناباوری از رسیدن به او میدیدمش

چند قدم بیشتر فاصله نداشتم

یه خونه بزرگ را ترسیم کرده بودم

با یه دنیا عظمت.....

خونه خدا.......

آخر دنیا...............

آخر هر چیزی که بخوای.........

آخر همه چیز.........

تا این که ولع شنیدن صدای مدیر کاروان به اتمام رسید

و گفت نگاه کنید و به سجده بیفتین

سرم را به سرعت و با ذوق فراوان بالا بردم

شانس بدم یه ستون گردن کلفت جلوم بود

و من فقط گوشه کوچکی از حرم را دیدم

خدایی انصافه؟

با این همه احساس و خیالبافی بیای و بعد این جوری حالت گرفته شه؟

اما به ناچار به سجده افتادم

تا بعد درست و حسابی نگاه کنم

توی سجده دعا کردم

هر کی که گفته بود یادم کن را یاد کردم

برای بچه هام همسرم مامانم و خواهر و برادرم

و برای همه

فکر میکردم فرصتیه که هر چی بگی برآورده میشه

هر چی ...هر چی

از یه طرف دعاهام زیاد بود و نمی خواستم زود تمومش کنم

از طرف دیگه هم ذوق داشتم زودتر سرم رو بالا بیارم و این

عرش زمینی رو با لذت و عمیق ببینم

بالاخره سرم را بالا آوردم

و کعبه را درست و حسابی دیدم

واااااااااااای

باور نکردنی بود

یه خونه کوچیک و دور

بر خلاف انتظارم

نمی دونم چم شده بود

انگار حسابی وارفته بودم

این همه رویا پردازی و هیجان به یک باره نابود شده بود

این که یه گوشه حرم رو دیدم

حالم را بدجوری گرفته بود

و این که چقدر کوچیکه!!!!

انگار تو تلویزیون بزرگتر بودا؟؟؟؟!!!!!!

مه و مات به طرف کعبه راه افتادیم

از لابلای جمعیت در حال طواف با نظم و انضباط گذشتیم

و دستم را به کعبه رساندم

پارچه کعبه بسیار ضخیم و سیاه بود

انگار ورود به دنیای آرزو یه کم گیجی و کنکی به همراه داره

سرم را بالا بردم و تازه بزرگی اش را دیدم

و شروع به لذت بردن کردم

دائم با خودم می گفتم

این کعبه س آ !!!!!!

خونه خدا وا !!!!

همونی که آرزوشو داشتی

همونی که برات یه خواب بود

پس دست بکش..... دست بکش

باورت میشه ؟؟؟

لمسش کن ... حسش کن

می گفتم و لذت میبردم

ادامه دارد.......

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

285- قسمت5:    مکه...مکه...مکه...

دل تو دلم نبود

نماز مغرب و عشام رو خوندم

 ومنتظر شدم تا یه نفر بیاد و لبیک رو برامون بخونه

خیلی هول داشتم

 لبیک یعنی مهر ورود

ورود به آسمون

باید پاک باشی

باید دریا باشی

باید مراقب باشی

خطا نکنی

شهر شهر قانون است

شهر امان

شهر خدا

شهر آرامش

باید با اصول وارد شد

هول زیادی داشتم

نکنه یکی از کارهای خطا رو انجام بدم

نکنه تو آینه نگاه کنم

دستم رو بخارونم

موقع راه رفتن جایی از بدنم زخم بشه

یا حشره  ملخی چیزی را بکشم

میترسیدم

چقدر سخته!

اعمالم خراب نشه

صورتم رو وسط طواف از کعبه برنگردونم

تموم خرج سفر نره برای قربونی کردن خطاهامون

تا این که بالاخره یه خانم اومد

و شروع کرد به خواندن لبیک تا ما هم باهاش بخونیم

لبیک بدنم را می لرزاند

انگار وارد مرزی آسمونی می شدی

فکر میکردم مثل تلویزیون لبیک رو با احساس می خونه و پشت سر هم

خودم رو آماده کرده بودم اساسی تو حس برم

ولی کلمه به کلمه گفتن اون خانم حسابی زد تو ذوقم

لبیک

اللهم

لبیک

ما هم مثل نهضت سوادآموزی پشت سرش تکرار میکردیم

آخه میگفتن باید آروم گفته بشه

تا کسایی که پیرن یا به هر علت دیگه ای نمی شنون درست بخونن

وقتی لبیک گفتیم تمامی بدنم به خارش افتاد

چشمتون روز بد نبینه

به اندازه تمام عمرم بدنم می خارید

انگار باهام لج کرده بود حالم و بگیره اساسی

منم با استرس دست می کشیدم

و خدا خدا میکردم زودتر صدامون کنن تا از دست بدنم راحت بشم

و بالاخره صدامون کردن ووووووووووووووووو

یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین لحظات عمرم را با این کارشون خلق کردن

با ولع تموم چشم انداخته بودم تو مردهای کاروان

که همسرم را از بینشون پیدا کنم

و بعد از چند لحظه بالاخره دیدمش

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نمیدونین چه ماهی شده بود

غلمانی (فرشته مذکر) در لباس خاکیان

اون وسط می درخشید

مثل یه تیکه ماه شده بود

از دیدنش به تمام معنا کیف کردم

البته حظ معنوی

چون خیلی دلم می خواست او به مکه بره

و حاضر بودم هر کاری بکنم اما او بره

انگار آرزوم رو در چند قدمی میدیدم

نمی خواستم چشم ازش بردارم

اینقدر به خودش دگمه آویزون کرده بود که خندم گرفت

۴تا بالا

۱۰ تا تو کمر.....

نمیدونین چه کیفی داره آدم همسرشو تو لباس احرام ببینه

اونقدر که وقتی برگشتم به همه مهمونای خانم می گفتم

الهی قسمتتون بشه برین اونجا و

همسرتونو تو لباس احرام ببینین

همه بهم میخندیدن و می گفتن

انگار خیلی به دهنت مزه کرده؟

خلاصه سوار اتوبوسا شدیم

اما این بار زنونه مردونه ش کرده بودن

می دونین که چرا .............

و ساعت ۲ بامداد وارد مکه شدیم

شهری آروم و

پر عظمت

و از اسمش بزرگ تر

گفتن برید تو اتاقاتون بخوابین

ساعت ۵ صبح بیدار شین بیاین تو لابی هتل

تا برای انجام اعمال بریم حرم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادامه دارد

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

283- قسمت4:    مسجد شجره

امروز حالم بهتر است پس ادامه سفرم را می نویسم

روزی که بهمون گفتن

 امشب اسباب اثاثیه تون را پشت درهای اتاقاتون بذارین

قند تو دلم آب شد

آخه از اول که می خواستم به این سفر بیام به عشق مکه بود

انگار می رفتی ده قدمی خدا

انگار پبش خدا بودی

انگار خدا روی زمین بود

فکرش رو بکنین

خونه خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مگه خدا خونه داره؟؟؟؟؟

چقدر خوبه که خدا خونه داره

چقدر خوبه که جایی هست که بشه بهش گفت قدرت مطلق

چقدر هیجان انگیزه ملاقات با خدا

چقدر خوبه که فقط ما مسلمونا خونه خدا داریم

با همین افکار بود

که خونه خدا برام شده بود یه آرزوی خیالی

یه میراث فرهنگی چند هزار ساله

از ابراهیم تا خاتم النبیین

یه مقصد نهایی

نیروانای هندوها

و آخر راه

پایان مسیر

هر چه می خواستی آن جا بود

اصلا خود خدا آن جا بود

ساک ها رو به غیر از لباس های احرام تحویل دادیم

و برای خداحافظی به طرف حرم نبی اکرم رفتیم

مثل بچه هایی که از ذوق سفر راه به حالشون ندارن

با ذوق از پیامبر خداحافظی کردم

نمی دونم عیب از منه یا نه

ولی تو مدینه اصلا حالت حزن و اندوه نداشتم

اینقدر خوشحال بودم که دارم میام این جا

که فقط عشق بود که می کردم

و هزار برابرش برای رفتن به مکه

انگار خدا دم مردن یه فرصت دیگه بهم داده بود

انگار وعده بهشت بهم داده بود

انگار به سرزمین آرزوها می رفتم

انگار به دنیای عروج پا می ذاشتم

انگار به قرب می رسیدم

به تمامی هستی

با تمامی عدمت

هیچ در مقابل همه مطلق

رفتن به سوی  عظمت

به سوی خدا

خدا

خدا

باورت می شه؟؟؟؟؟

عصر سوار اتوبوس ها شدیم و به سمت مسجد شجره به راه افتادیم

تا محرم شویم

اجازه ورود بگیریم

کم حرفی نیست که حرف بزرگی است

می خواهی دیدن خدا بروی

باید محرم شوی

لباس دنیا را در بیاوری

لباس آخرت را بپوشی

سفید سفید

خوشکل و قشنگ

غسل کرده

تمیز

ماه

بری به سمت خدا

همه یه رنگ

همه یه جور

هیچ کس را از هیچ چیزش نمی شناسی

چه شغلی دارد

چه تحصیلاتی دارد

چه قدر پول دارد

طبقه اجتماعی

منزلت اجتماعی

و هیچ چیز دیگر

همه غرق اشکن

همه استرس دارن

همه راه به حالشون نمیبرن

قیامتی است دیدنی

عشقی است بوییدنی

نزدیکای مغرب به مسجد شجره رسیدیم

من و همسرم طبق سفارشات مامان جونم به سمت حمام های مسجد شجره دویدیم

آخه مامانم گفته بودن تو مسجد غسل کردن خیلی ثواب داره

فقط باید زرنگ باشی و سرعت عمل داشته باشی

با این که در هتل غسل محرم شدن را کرده بودم

و لباس سفیدم را هم پوشیده بودم

اما باز هم در مسجد شجره غسل کردم

آی که چه کیفی داشت

حظ کردم اساسی

انگار اونجا یه کیف دیگه ای میداد

همسر خوشکل و عزیز و نازم هم

تو هتل غسل نکرده بود

چون می خواست تو مسجد شجره لذتش را ببره

وقتی از حمام خارج شدم

به سمت مسجد قسمت زنانه رفتم

و با استرس هر چه تمام تر داخل مسجد شدم

ادامه دارد.....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

280- قسمت3:  حرکت به سوی مدینه...

صبح زود  وارد فرودگاه جده شدیم

همه چیز خوب پیش می رفت

با چند تا اتوبوس مارا به سمت مدینه حرکت دادند

در راه برای صبحانه کنار رستوران تمیز و بزرگی توقف کردیم

و اولین عکسمون رو اونجا گرفتیم

صبحانه عالی بود

برای رسیدن به مدینه دست از پا نمی شناختم

قبر پیامبر اکرم (ص)!

همونی که به خاطرش مسلمون نامیده شدیم

همونی که هزار و خورده ای سال پیش این جا زندگی میکرد

پدر فاطمه اطهر

کسی که فقط تو قصه ها ازش شنیده بودم

بزرگ مردی که جهان اسلام را به وجود آورد

و دنیا را تکان داد

طبق آماری که یک صهیونیست درباره تاثیرگذارترین مردان تاریخ درآورده

پیامبر اسلام (ص) اولین مرد تاثیر گذار تاریخند

و بعد از آن نیوتن

و در رده ۱۲ حضرت عیسی (ع) اگر اشتباه نکنم

نمی خواستم بخوابم

تا اولین نگاه به حرم نبی اکرم را از دست ندهم 

نزدیک های حرم توی اتوبوس وضو گرفتم

تا هر وقت میرسیم

بدون ورود به هتل  بدون فوت وقتبه دیدن پیامبر عزیزم بشتابم

اولین نگاه به گنبد خضرائ را هرگز فراموش نمیکنم

اشک از چشمانم سرازیر بود

چه لطفی بزرگ تر از این که

خدا قسمتم را زیارت بزرگترین مرد تاریخ بشریت قرار داده

باورم نمیشد دارم گنبد را نگاه می کنم

آنقدر خیره به گنبد ماندم تا در پیچا پیچ خیابان هااز نظرم پنهان شد

به هتل رسیدیم

ساک هایمان را وارد لابی هتل کردیم

و با شتاب عاشقانه ای از هتل بیرون زدیم

گنگ بودیم

نمی دانستیم باید به کدام سمت برویم

 از یک ایرانی پرسیدیم و به جهتی که نشان میداد دویدیم

وارد صحن سفیدی شدیم

گفتند حرم است

اما نمی دانستیم قبر پیامبر کدام طرف است

پرسون پرسون می دویدیم

انگار چیزی را سال ها گم کرده ایم و

حالا در چند قدمی ما قرار دارد

اشتیاق وصف ناپذیری تمام وجودم را گلگون کرده بود

وووووووووووووووووووووووووووووووو

بالاخره گنبد را دیدیم

با دیدن اولین ورودی زنانه نزدیک حرم 

با عجله از هم جدا شدیم

تا هر کس خود را به سر قبر برساند

غافل از این که چه اشتباهی کرده بودیم

ورودی های خاصی از حرم نزدیک قبر پیامبر می رسد

اون هم برای زن های بیچاره

در دو نوبت صبح و ظهر و ساعت خاصی انجام می گرفت

آی من این سالن درن دشت را گشتم گشتم

با ولع چشم انداختم ..... اما دریغ از روزنه ی امیدی

شانسی شانسی داشتم میگشتم

که به یک باره عمه جان محترم رو دیدم

آخه ایشون هم چند روز زودتر از من راهی شده بودن

ولی فکرش رو نمیکردم به این زودی و راحتی پیداشون کنم

یه دل سیر دست و رو بوسی و سوالات مجهول تو ذهنم شروع شد

و تازه با اخبار به روز عمه خانم

فهمیدیم چه خبره و چقدر ما فول کردیم

سر ساعتی که با همسر گلم قرار گذاشته بودم

اومدم بیرون

اون کلی کیف کرده بود و

من کلی حرص و حسادت و لج

با هم به طرف هتل راه افتادیم

هنوز همسفری ها تو لابی بودن

و داشتن توجیهات لازم رو از مدیر کاروان میشنیدن

کلید سویت را تحویل گرفتیم و رفتیم تو اتاقمون

اتاق نقلی و نازی بود

مدینه برام پر از خاطره شد

روزها تا نزدیک تموم شدن وقت ناهار حرم بودیم

و عصرها تا نزدیک اتمام شام

گاهی صبحانه بهمون نمیرسید

بعد از بسته شدن حرم هم

میشستیم و تا آخر وقت گنبد رو نگاه می کردیم

یه بار بازار رفتیم

یه بار مسجد شیعیان

یه روز هم مساجد مدینه رو گشتیم

و خلاصه کیف دنیا رو کردیم

هر وقت بقیع می رفتیم

به قبور ساده خاکی و تنهای ائمه نگاه می کردم

و باهاشون حرف میزدم

تمامی ملتمسین دعا رو به همراه آرزوهاشون

روی یخ برگه نوشته بودم

و هر وقت می رفتیم هر جایی

کاغذ را باز می کردم و یکی یکی شون رو دعا می کردم

برای بابام هم خیلی دعا کردم و نماز خوندم

الهی قسمت همتون بشه

ادامه دارد.....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

279- قسمت 2: پرواز به سوی خدا

تو افکارم غوطه ور بودم که

همسرم گفت بیا برو کمی تو نمازخونه استراحت کن خسته ای

ولی من چشمام از هیجان گرد شده بود و خیره به در

جواب دادم : نه یهو میرن و ما جا میمونیم

گفت بیا قدم بزنیم

گفتم: نه یهو درو باز کنه و ما نفهمیم

مثل سیخ روی صندلی نشسته بودم و به در خیره مونده بودم

کنارم نشست و مهربونی آمیخته به هیجان گفت:

نیکو داریم میریما؟

با ذوقی آمیخته به مات و مبهوتی گفتم : آره ....

درها را باز نمیکردن

و من دقایق برایم ساعت!

همسرم مدام باهام شوخی میکرد

تا حواسم را از این انتظار خسته کننده پرت کنه

اما بی فایده بود

تا این که بالاخره درها را باز کردن و

با هم سوار اتوبوس شدیم

وقتی توی هواپیما جاگیر شدیم

آرامش خاصی وارد وجودم شد

انگار داشتم رفتن رو باور می کردم

دستای همسرم رو گرفتم و با هیجان فشار دادم

او هم جوابمو داد

به هم خندیدیم

و هواپیما هم زیاد منتظرمون نذاشت

تا هواپیما پرواز کرد

من و او دست در دستان هم به خواب عمیقی از آرامش فرو رفتیم

انگار این چند روز استرس و بدو بدو به یکباره سنگینیش رو برداشته بود

چه خواب شیرینی بود

با صدای مهماندار از خواب بیدار شدیم

و شام سرد و برنج نپختشون را با اشتهای هر چه تمام تر خوردیم

انگار فقط ما دوتا از قحطی دراومده بودیم

بقیه غذاشون و نصفه کاره پس داده بودن

بازم به هم دیگه نگاه کردیم و خندیدیم

و دوباره در خواب شیرین و آرامش بخش فرو رفتیم

تا این که صدایی نزدیک شدن به فرودگاه جده رو اعلام کرد

وقی هواپیمادر فرودگاه جده توقف کرد

صندلی ها برایم تنگ شده بود

انگار هوا داخل هواپیما نبود

مردم به کف میخ شده بودن و حرکت نمی کردن

اه چرا درها رو باز نمیکنن؟

دارم دیوونه میشم

الان خفه میشم

دلم می خواست از روی سر همه مسافرین میدویدم

و خودم را به بیرون پرت می کردم

بالاخره صف خشکیده به حرکت درآمد

اونم از نوع مورچه ایش!

و چشم ما به پلکان روشن شد

مدینه مکه ....

ما اومدیم ...........

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا

ادامه دارد.....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

278- قسمت 1 : قسمت و میبینی؟!!

وقتی با همه دست و رو بوسی میکردم

حواسم به بچه هام بود

هم میخواستم بغلشون کنم و گریه رو از ته دلم سر بدم

هم به گوشزد بقیه باید خودم را حفظ می کردم

و احساساتم رو بروز نمی دادم

مدام فکر می کردم حتما بهشون سخت نمیگذره

مامانم هست...

برادرم هست...؟

عمه هاشون هستن....؟

((وقتی نمیذارن خودم را تخلیه کنم

این گریه های سرکوب شده ته قلبم رسوب میکنه

و بعد تبدیل به گسلی میشه که هیچ زار زدنی آبش نمی کنه))

و خودم را با فکر این که دارم میرم کجا؟ و باید قدر بدونم و

از فرصت هاش استفاده کنم و فکرم رو به چیزای دیگه مشغول نکنم ...

سرگرم کرده بودم

اتاق انتظار پرواز خلوت بود

در صف تحویل ساک ایستادیم

پس از تحویل خودم را روی نیمکت فلزی فرودگاه ول کردم

اون همه هیایو به یک باره تمام شده بود

و تمامی استرس اومدن و دیر نرسیدن و ...

در مغزم جمع و جور شد

یاد این افتادم که چه طور قسمتمون شد بیام به این سفر

با اینکه اصلا شرایطش رو نداشتیم

یاد نیتم افتادم

نیتی که با دیدن خانه خدا توی تلویزیون به قلبم نشست

نیت کردم که اگه پول شوهرم آزاد بشه

اسم او رو مکه بنویسم

و البته فقط میشد اسم اون رو نوشت

چند روز بعد کسی به خانمان امد

و پول همسرم را کامل پس داد

منم با ذوق تمام چادر چاقچول کردم و رفتمک بانک

ولی از شانسم!!!!!!!! مدارک ناقص بود

پس با عجله برگشتم خونه تا ...

اما یک دفعه همسر گرامی قلپی پشت سرم ظاهر شدن

و با تعجب پرسید دم ظهر اینجا چی کار می کنی؟

و منم با من من کردن همه چیزو گفتم

که خدا روز بد نیاره

عصبانی شد اونم چه جورم

- چرا سرخود تصمیم میگیری؟

مگه بهت نگفتم پول رو برای چی می خوام؟

چرا شرایط رو درک نمی کنی؟

حالا که وقت این کارا نیست

مگه نمیدونی  .....

و منم تو اتاق خوابم 

بعد از مدتی اومد پیشم

عذرخواهی کرد و با مهربونی گفت

آخه قربونت برم چرا کارای عجیب غریب می کنی؟

گفتم من نمیدونم .... من نیت کردم

گفت آخه من بدون تو که نمیرم

میذاشتی یه کم دست و بالم باز بشه هر دومون رو ثبت نام می کردی

حالام یه کم صبر کن ایشالله جور میشه و با هم میریم

گفتم حالا تو بنویس منم هر وقت شد می نویسم

گفت آخه تو این مملکت که رو هیچیش نمیشه حساب کرد

اومدیم من نوشتم و سال دیگه گفتن نمی نویسن

یا هر اتفاق دیگه ....

حالام باشه

هر چی تو بگی

 این پول پیشت باشه

وقتی بقیه شو جور کردم برو اسم هر دومون رو بنویس

چند روز بعد با لبخند شیرین و دوست داشتنیش خونه اومد

و گفت : بیا نیکو اینم بقیه ش

با تعجب و هیجان تمام گفتم چه طوری جور شد؟

او برایم گفت

اما باورش برایم سخت

فردا به بانک رفتم و

با مدارک کامل اسم هر دومون رو برای حج ثبت نام کردم

ادامه دارد ........

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

276- آن روز قهر کردم!!!

آن روز قهر کردم

با همه

و کلی هم گریه سر دادم

چرا؟؟؟؟

تولد من و خواهرم بود

روی کیک پر از شمع های رنگارنگ و خوشکل بود

دل تو دلم نبود شمع ها رو فوت کنم

خیلی منتظر شدم

اما فایده ای نداشت

شعله آتش شمع چشمانم را جادو کرده بود

یک دفعه شنیدم کسی گفت فوت کنین

با خوشحالی و هیجان

لبهای کوچکم را غنچه کردم

و با یک فوت حسابی عقده های چند دقیقه ایم را خالی کردم

با خوشحالی منتظر دست زدن همه بودم

که به جای دست و هورا

بابام دعوام کرد

چرا فوت کردی؟؟؟

کی گفت فوت کنی ؟؟؟؟

منم که انگار آبروی ۴ سالگیم یک جا ریخته شده بود زمین

دلم شکست

و طبق معمول لب هایم ورچیده شد

نمی خواستم کسی گریه ام را ببیند

می خواستم تنها باشم

تا کسی نگاهم نکند

و خجالت نکشم

پس پشت مبلهای پذیرایی قایم شدم

و سرم را روی زمین گذاشتم

و گریه کردم

با همشون قهر بودم

و چون نمی دیدمشون

فکر می کردم که اون ها هم منو نمی بینن

صدای مادرم را از پشت سرم شنیدم

مامان پاشو بیا شمع ها رو فوت کن

ولی دیگه نمی خواستم شمعی رو فوت کنم

دلم می خواست تولد تمام می شد

و همه می رفتن خونه هاشون

جواب مامانم رو ندادم

بعد از لحظه ای کوتاه

صدای نزدیک خنده ی مهمان ها را از پشت سرم شنیدم

هر کسی که پشت مبل می آمد به من می خندید

و من نمی دانستم به چه چیز می خندند

یک دفعه برق فلش دوربین توجهم را جلب کرد

سرم را به آرو می برگردوندم

و دیدم

چون خم شده بودم و سرم را روی زمین گذاشته بودم

صحنه خنده داری خلق شده بود

که مایه خنده و سوژه شدن من شده بود

دوربین بابام در لحظه ظاهر می کرد

و برای اینکه من قهرم را بشکنم

بابام با کلی قربون صدقه و بوسه و ...

بغلم کرد و عکس بامزه ام را نشانم داد

خوشم اومده بود

لبخند نمکی زدم

و سرم را به علامت خجالت تو بغل بابام پنهان کردم

دیگه روم نمیشد تو صورت مهمونها نگاه کنم

آبروم رفته بود اساسی!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

271- دلم بدجوری گرفت

دلم بدجوری گرفت

وقتی دوستی های چند ساله را غرق بی تفاوتی دیدم

وقتی نگاه هایمان فرار می کرد

وقتی روابط را به ظاهر سازی آغشته ساختیم

وقتی سال ها صداقت را فراموش کردیم

و نان و نمک خوردن را اشتباه

دلم بد جوری گرفت

وقتی سعی در پنهان ساختن دل شکسته ام گرفتم

وقتی به سختی طبیعی رفتار کردم

وقتی فاصله ها را ساده به دست آوردیم

وقتی علی رغم فشار درونم

سخن گفتن را به سکوت ترجیح دادم

دلم بدجوری گرفت

بد جور......

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

270- پدری نکرد...

امشب سالگرد مردی بود متفاوت

مردی از نزدیکام

مردی که خونش در رگ هایم جریان دارد

مردی که بزرگ فامیل بود

اما نه بزرگ مرد!

یک سال از رفتنش گذشت

رفتنی که هیچ کدام از ما را متاثر نساخت

بی تفاوتی محضی که تعجب اطرافیان شد

گویی باور نداشتند پیش بینی هایشان درست از آب درآید

او سال ها از ما دوری کرد

بی وفایی نمود

متنفر بود

و نمی خواست حتی به دیدنش برویم

چون از پدرم فرسنگ ها فاصله داشت

و جرم ما ....؟

 خانواده پسرش !

او بسیار به مادرم ظلم کرد

برادرم را له کرد

خواهرم را سوزاند

و من فکر نمی کردم روزی بیاید

که او را بتوان بخشید

خبر مرگ او در یک مهمانی به من رسید

و هیچ کس از چهره ام متوجه فوت او نشد

خاکسپاریش به سردی ارتباطش بود

هیچ کدام از ما بر سر خاکش نبودیم

و با فاصله ای کم

سر خاک پدرم

اشکی از سوختن

برای پدرم می ریختیم

که چقدر از پدرش بی مهری دید

 و تنها ماند

امشب سالگرد همان مردی است

که هیچ وقت پدر بزرگ ما نبود

و برایمان در نبود پدرم

به واقع پدری نکرد

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

269- اولین سورپرایز من

چند روزی از ازدواجمان نگذشته بود

دوست داشتم هر روز ببینمش

و هر روز ساعت ها

محل کارش دورترین تبعیدگاه او بود

زمانی قانونمند

بدون دسترسی به او

بدون تماسی مستقیم

اگر می خواستم با او صحبت کنم

باید شانس یاری میکرد و او در اتاقش میبود

آنقدر رسمی با من گفتگو می کرد

که گویی مردی ۵۰ ساله پشت خط است

نمی توانستم این دوری سنتی را تحمل کنم

پس.................................

را افتادم به سمت محل کارش

تا هم او را سورپرایز کنم

و هم داغ دوری اش را مرهم گذارم

تمام راه قلبم بدنم شده بود

لحظه به لحظه دیدن او را در ذهن ترسیم میکردم

و از دیدن هر لحظه ی او به وجد می آمدم

انگار در ذهنم هم تکراری نمیشد

وقتی به درب بزرگ دانشگاه رسیدم

بی حسی خاصی تمام وجودم را فرا گرفت

هر قدمی که بر می داشتم

احساس بی وزنی و تهی شدن بیشتر فشار می آورد

دانشکده اش را راحت و سریع پیدا کردم

وقتی از پلکان بالا می رفتم

بدنم یخ کرده بود

و ضربان قلبم تندتر شده بود

چادرم را بیشتر روی صورتم کشیدم

تا کسی مثلا مرا نشناسد

اما این کار بیشتر مرا تابلو کرده بود

سراغ آقای .... را از نگهبانی گرفتم

گفت طبقه بالا......

قدم هایم سنگین شده بود

و قلبم مسیر گلو را در پیش گرفته بود

پله ها تمام نمیشد

بالا که رسیدم

دیگر قلبم در دهانم می چرخید

و تپش همه بدنم را از داخل می لرزاند

به اتاقش نزدیک تر شدم

و با تصور زیبای روبرو شدن با صورت ماهش

شعف بی نظیری را در وجودم احساس می کردم

آرام و با احتیاط به آستانه در سرک کشیدم

اما مردی دیگر آن جا بود..

یک دفعه از خجالت هول کردم

و خواستم برگردم

آن مرد پرسید با کسی کار دارین

خشکی گلویم را فرو دادم و آهسته گفتم :

بله با آقای ......

گفت : آقای .... رفتن منزل

.................................

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این را که گفت

انگار تمامی دانشگاه را بر سرم کوبیدند

بدن بی حسم لمس شد

گویی خون دیگر در جریان نبود

می خواستم با فریاد گریه کنم

بلند بلند و از ته ته قلبم

قدم های سستم را به زور جمع و جور کردم

و راهرو بلند را برای برگشت زیر پا گذاشتم

انگار غمی بالاتر از این در زندگی ام وجود نداشت

تنها آرزویی که میکردم

این بود

که ای کاش نرفته بود

ای کاش نرفته باشد

ناگهان ورود مردی را در راهرو احساس کردم

سرم را بالا بردم

و در ناباوری برآورده شدن آرزویم

او را دیدم

زبانم بند آمده بود

مثل این بود که دریایی از آب

در خشکسالی قلبم

به یک باره ریخته شده بود

او سرش پایین بود

با قدم های تند به من نزدیک می شد

و در من جریان خون و تپش و تهی بودن و قلب در دهان

قر و قاطی و در صدم ثانیه به هم آمیخته بود

سرش را آرام بالا آورد

ولی مرا نشناخت

دوباره سرش را پایین انداخت

من رویم را بازتر کردم

و او دوباره انگار چیز آشنایی در من دیده بود

دوباره نگاهم کرد

و برای بار دوم سرش را پایین انداخت

ولی به سرعت و این بار با اطمینان

دوباره نگاهم کرد و با ناباوری هر چه تمام تر

پرسید: تو این جا چی کار می کنی؟

و لبخند دوست داشتنی اش را هدیه ام ساخت

گفتم: می خواستم سورپرایزت کنم

گفت: همین جا بمون تا با هم بریم پایین

استرس و هیجان در تمام حرکاتش دیده میشد

با قدم های بلند به داخل اتاقش رفت و سریع خارج شد

دلش نمی خواست کسی مرا ببیند

تعصب خاصی روی من داشت

اگر می توانست مرا در جیب پیراهنش می گذاشت و از در خارج می شد

منم رویم را سفت گرفته بودم

تا او راحت تر باشد

به سرعت از دانشکده خارج شدیم

مثل دو تا کبوتر سفید

و با هم رفتیم سی و سه پل

خیلی خوش گذشت

و برای من و او یکی از مهمترین و شیرین ترین

 خاطرات زندگیمان شد

هنوز هم وقتی به دانشگاه می روم

انرژی مثبت و هیجان شیرینی تمامی بدنم را فرا می گیرد

و دیدارش به تمام معنا مرا به وجد می آورد

دوستش دارم و

دوستش دارم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

265- چه روزهای تلخی داشتی!

روزهای تلخی داشتی!

تنهایی های قسمت شده با میله ها

شمردن روزهای بی انتها

آینده ای گل آلود

و فراق کودکانی چشم به راه

پیراهن خاکستریت بوی خستگی می داد

ریش های بلندت سپید شده بود

چشم هایت به رنگ قرمز عادت کرده بود

و دست هایت لرزشی خاص داشت

 شب های تکراری

روزهای طولانی

یک جفت دمپایی

یک ته سیگار

و یک گوشه برای در خود غرق شدن

چه روزهای تلخی داشتی!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

264- مادرم دیروز اینجا بود

مادرم دیروز اینجا بود

گاه دلم می خواست بیشتر به او نزدیک می بودم

و دست هایمان بیشتر به هم نزدیک

وقتی به خانه ام می آید

سردی نگاهش گاه آزارم می دهد

و نمیدانم پشت آن ٫ چه چیزی در ابهام است

مادرم دیروز این جا بود

او کم می آید

و می داند که من هم.....

روابط دختر و مادری بین ما حکم فرما نیست

او مهمانی است بس دور

و من میزبانی ناوارد

شاید فاصله ها تعریفی دیگر دارد

و شاید رابطه ها بی رنگ است

مادرم دیروز این جا بود

و من هنوز به دنبال راهی

تا او را با تمام آنچه که هست

با تمام دلخوری ها

با تمام تنها ماندن ها

و با تمام فاصله ها 

قدر بشناسم

تا شاید روزی دیر نگردد

و من در حسرت دقایق از دست رفته

وجدان آسیب دیده ام را

به چنگ نکشانم

نمی توانم

دیگر نمی توانم

وجدانم را به دندان کشم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

262- پیله های حسرت

دختری در حسرت است

حسرت دیدار او

حسرت لبخندی از

چشم های تار او

........................

دختری در انتظار

تا ببیند روی او

بعد چندین ماه ٫ باز

پر بگیرد سوی او

........................

اشتیاق دیدنش

صد تپش بر قلب او

راه شد بی انتها

چشم ها در جستجو

........................

وقت دیدارش که شد

پشت هم زد روی در

تا بگیرد در بغل

جسم بیمار پدر

....................

دید ناگه خانه را

خالی از بوی پدر 

با دو دست سرد خود

زد چنان بر روی سر

........................

با هزاران ناله اش

درد قلبش بی دوا

پیله های حسرتش

از دلش می شد سوا

.....................

با هزاران اشک هم

غصه ها خالی نشد

زخم های کهنه اش

باز می شد خود به خود 

...........................

کاش یک بار دگر

میشد او را ناز کرد

با صدای گرم خود

آن دلش را باز کرد

.....................

کاش میشد باز هم

غصه را در خاک کرد

اشک های خسته را

از دو چشمش پاک کرد

.....................

کاش حتی لحظه ای

زودتر میشد رسید

دستی از مهر و وفا

روی موهایش کشید

......................

کاش میشد ذره ای

قدر او را داشتن

این عذاب روح را

از دلش برداشتن

......................

گریه های دخترک

بارشی بی ابر داشت

داد و فریاد دلش

سوزشی بی صبر داشت

......................

بر سر خاک پدر

روزهای بی شمار

می نشیند خسته از

دست های روزگار

....................

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

261- مرگ غم انگیز پدر

در حیاط مشغول شستن فرش بود

تلفن به صدا درآمد

لحظاتی بعد ......

مادرش به سختی صدایش کرد

به هال آمد

مادرش را در بغضی تر شده دید

پدربزرگ و مادربزرگش ساکت بودند

صدا کرد:

مامان چی شده؟؟؟ کی بود؟؟؟

مادر اما نتوانست چشمان قرمزش را پنهان سازد

دست هایش را بر آن ها فشرد و صدای گریه اش خانه را لرزاند

دست های دختر لرزید

کنار مادر زانو زد و دست های او را گرفت

چی شده؟؟ کسی چیزیش شده؟؟

ناگاه به فکر پدر افتاد

با ترس و ناباوری گفت بابا؟؟!!!

مادر فقط سرش را از پشت دست هایش تکان داد

- بابا چش شده؟؟؟م..................رده؟؟؟؟!!!!

مادر با صدای بلند گریه کرد

دختر مادر را رها کرد

بر زمین نشست

و با چشمان گرد و ترسناکی به مادر نگاه کرد

دوباره به سمت او خیز گرفت

دستانش را گرفت و فریاد زد

نه ... این دروغه ....

من باور نمی کنم ....

اشک جملاتش را خیس  کرده بود

و مادر فقط  می توانست با نگاهش او را در آغوش کشد

در سیلابی از اشک گفت :

- کی گفته ؟؟؟

- عمه ات

- از کجا می دونه ؟؟؟؟ بابا که شماله!

- از بیمارستان شمال زنگ زدن خونه عمه ات تهران

- مگه چش شده ؟؟؟ چرا مرده ؟؟؟؟

شاید اشتباه کردن

- میگن سکته قلبی بوده

دختر دوباره به عقب برگشت

نشست

و یک باره با فریادی بلند گریه اش را به آسمان نشانه گرفت

- نه من باورم نمیشه .... نه من باورم نمیشه

امکان نداره بابام مرده باشه

امکان نداره

نمی دانست چه کار باید بکند

همه گریه می کردند

باید سریع به شمال می رفتند

خواهر تازه عقد کرده اش سفر بود

برادرش نوجوان بود

باید به تنهایی راهی غم انگیز ترین سفر دنیا می شد

در اتوبوس فقط می گرست

چشمانش هم درد گرفته بود

وقتی به شیشه خیره می شد

ناباوری چشمانش در خشکی صورتش می نالید

گویی اشک هایش تمام شده بود

اما بعد از مدتی دوباره اشک می ریخت

به فکر خواهرش افتاد

چه کسی به او خواهد گفت

دلش یک دنیا برای خواهرش تنگ شده بود

انگار دامن او پناه همیشگی اش بود

قرار شد همسرش به او بگوید

و با او به شمال برود

وقتی به خانه شان رسید

همه جا بوی مرگ و تنهایی میداد

خانه بد جوری ساکت بود

نه عمه اش را میدید نه کس دیگری

فقط می خواست بداند پدرش در آخرین لحظات زندگی اش

چه می کرده

جای پای تازه پدرش را همه جا حس می کرد

روح پدرش انگار به آن جا آمده بود

روی بالش پدرش دست کشید

شام نیمه خورده اش را نگریست

و تلخ گریست

می خواست لحظه لحظه بودن پدرش را در ساعات آخر تجسم کند

و با هر تجسمی عذاب وجدانش را بر قلبش بکوبد

چرا کنارش نبودیم

چرا تنهایش گذاشتیم

چه سخت و تنها به بیمارستان رفته

در لحظات آخر چه حرفی برای گفتن داشته

چقدر در لحظه آخر به خانواده اش احتیاج داشته

اگر کسی کنارش بود حتما زنده می ماند

اگر تنها نبود حتما این طوری نمی شد

آن شب بهاری شب سردی بود

خیلی سرد

و خانه در سکوتی مرگبار

وجدان هایی سوخته

و دل هایی پر درد

منجمد شده بود

سخت بود .......

خیلی سخت

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

260- او خیلی تنها بود

آن روز مردی به شهر ما آمد

بسیار خسته

بسیار دل شکسته

به آن شهر دعوت شده بود .... اما

کسی انتظارش را نمی کشید

کسی نمی خواست میزبان او باشد

کسی او را نمی شناخت

فقط درد اجبار دعوت شده بود

چشمانش کم سو شده بود

دخترش را از فاصله ای نزدیک شناخت

آن هم به خاطر اینکه صدایش کرد بابا...

و در آغوشش سیلاب اشکی غریبانه ریخت

دخترش را در آغوشش پناه داد

آرام می گریست

نمی خواست کسی درد کهنه اش را از چشمانش بقاپد

نمی خواست سینه ی سوخته اش در چراهای پوشالی معنا یابد

نمی خواست رازهایش را به زنجیر کشد

نمی خواست غم های دیرینه اش به تاراج افکار رود

بغضش را به سختی در گلوی لاغرش نهان ساخت

و صدایش را از گره های کور پاک نمود

تا بگوید:

 بابا جونم گریه نکن دوستت دارم .....

دختر اما دلی خون داشت

می خواست تمامی پیکر رنجورش را به قلبش بفشارد

می خواست درد هایش را با تخفیف  صد در صد بفروشد

می خواست لبخندهایش را مزایده بگذارد

می خواست استقلالی داشت تا او را به سرزمین محبتش ببرد

او از مردم شهر بیزار بود

چون پدرش میانشان طفیلی غریب بود

هیچ کس او را نمی دید

و هیچ کس از کنارش لطیف نگذشت

او به خاطر دخترش آمده بود

لبخند معصومانه اش بوی گلاب می داد

گلاب نذری مادر بزرگ

چشمانش مشتاقانه می دوید

فقط در شکار زیبایی دخترش بود

لباس کهنه اش تنش را درهم نوردیده بود

او خیلی تنها بود

خیلی تنها بود

و خیلی تنها بود

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

269- آب زرشک

 

مشهد بودیم

اولین بار بود با همکار همسرم به سفر می رفتیم

بعد از زیارت امام رضای گلم

توی بازارها چرخیدیم

خسته شده بودیم و گرما زده

به پیشنهاد دوست همسرم

قرار شد آب زرشک بخوریم

نمی دونیم او کجا آب زرشک دیده بود

ولی میگفت یه جا دیدم و هوس کردم

ما هم با همه خستگی به دنبال آب زرشک

مغازه ها را زیر پا می گذاشتیم

ولی توی هیچ مغازه ای آب زرشک نبود

شوهرم مدام سربه سرش می گذاشت و می گفت

مطمئنی آب زرشک دیدی؟

آب هویج نبوده ؟!!

اونم قرص و محکم می گفت چرا باور کنین آب زرشک دیدم

می گفتیم کجا دیدی ؟

می گفت نمی دونم

بعد از کلی گشت و گذار

شوهر گفت بابا بیاین یه چیزی بخوریم دیگه

حالا یه روز دیگه آب زرشک می خوریم

وارد یه مغازه شدیم

یه دفعه  دوست همسرم گفت اینه آب زرشک!!!!

و دستش را به سمت ظرفی بزرگ اشاره کرد

جاتون خالی بخندین

توی اون ظرف شربت خاکشیر بود

بعد از این همه خستگی خنده از ته قلب مزه میداد

شوهرم بهش گفت آخه مرد حسابی

۳ ساعته داری مارو تو بازارا به خاطر شربت خاکشیر می گردونی؟؟

اونم که از خنده قرمز شده بود گفت به خدا نمی دونم چرا گفتم آب زرشک!

جالب این جا بود که از هر مغازه داری پرسیده بودیم آب زرشک داری

شربت خاکشیر هم داشته

ولی این دوست خوابالومون حواسش کجا بوده ما که نفهمیدیم!!!!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

250- آشپزخونه مادرم

آشپزخونه مادر من پر از نقاشی های چند ساله است

نقاشی هایی که از نوه هاشون در کودکی شروع شد

و به نقاشی های تمامی بچه های دوست و فامیل ادامه یافت

خیلی از اون بچه ها حالا دارن دیپلم می گیرن

دیوار آشپزخونه شون چند بار آنقدر پر شده بود

که دیگر جایی برای چسبوندن باقی نمی ماند

برای همین چند بار جمع آوری و بایگانی شد

تا برای نقاشی های تازه جا باشه

البته همیشه یه چند تایی از قدیمی ها باقی می مونه

هر کسی از هر جایی بیاد خونه مادرم

حتما یه مکث طولانی تو آشپزخونشون داره

و مادرم هم با اشتیاق

بعضی از خاطراتی که از بعضی نقاشی ها دارن

برای دیگران تعریف می کنن

تمام بچه هایی که یه جورایی از این آشپزخونه مطلع می شن

نقاشیاشون رو برای مادرم میفرستن

به مادرم گفتم زنگ می زنم به صدا و سیما

بیان از آشپزخونتون گزارش بگیرن

دیوار آشپزخونه مادر من

یه گالری زیبا و دوست داشتنیه

و همه از دیدنش لذت می برن

حتی مایی که بارها و بارها دیدیم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد