280- قسمت3:  حرکت به سوی مدینه...

صبح زود  وارد فرودگاه جده شدیم

همه چیز خوب پیش می رفت

با چند تا اتوبوس مارا به سمت مدینه حرکت دادند

در راه برای صبحانه کنار رستوران تمیز و بزرگی توقف کردیم

و اولین عکسمون رو اونجا گرفتیم

صبحانه عالی بود

برای رسیدن به مدینه دست از پا نمی شناختم

قبر پیامبر اکرم (ص)!

همونی که به خاطرش مسلمون نامیده شدیم

همونی که هزار و خورده ای سال پیش این جا زندگی میکرد

پدر فاطمه اطهر

کسی که فقط تو قصه ها ازش شنیده بودم

بزرگ مردی که جهان اسلام را به وجود آورد

و دنیا را تکان داد

طبق آماری که یک صهیونیست درباره تاثیرگذارترین مردان تاریخ درآورده

پیامبر اسلام (ص) اولین مرد تاثیر گذار تاریخند

و بعد از آن نیوتن

و در رده ۱۲ حضرت عیسی (ع) اگر اشتباه نکنم

نمی خواستم بخوابم

تا اولین نگاه به حرم نبی اکرم را از دست ندهم 

نزدیک های حرم توی اتوبوس وضو گرفتم

تا هر وقت میرسیم

بدون ورود به هتل  بدون فوت وقتبه دیدن پیامبر عزیزم بشتابم

اولین نگاه به گنبد خضرائ را هرگز فراموش نمیکنم

اشک از چشمانم سرازیر بود

چه لطفی بزرگ تر از این که

خدا قسمتم را زیارت بزرگترین مرد تاریخ بشریت قرار داده

باورم نمیشد دارم گنبد را نگاه می کنم

آنقدر خیره به گنبد ماندم تا در پیچا پیچ خیابان هااز نظرم پنهان شد

به هتل رسیدیم

ساک هایمان را وارد لابی هتل کردیم

و با شتاب عاشقانه ای از هتل بیرون زدیم

گنگ بودیم

نمی دانستیم باید به کدام سمت برویم

 از یک ایرانی پرسیدیم و به جهتی که نشان میداد دویدیم

وارد صحن سفیدی شدیم

گفتند حرم است

اما نمی دانستیم قبر پیامبر کدام طرف است

پرسون پرسون می دویدیم

انگار چیزی را سال ها گم کرده ایم و

حالا در چند قدمی ما قرار دارد

اشتیاق وصف ناپذیری تمام وجودم را گلگون کرده بود

وووووووووووووووووووووووووووووووو

بالاخره گنبد را دیدیم

با دیدن اولین ورودی زنانه نزدیک حرم 

با عجله از هم جدا شدیم

تا هر کس خود را به سر قبر برساند

غافل از این که چه اشتباهی کرده بودیم

ورودی های خاصی از حرم نزدیک قبر پیامبر می رسد

اون هم برای زن های بیچاره

در دو نوبت صبح و ظهر و ساعت خاصی انجام می گرفت

آی من این سالن درن دشت را گشتم گشتم

با ولع چشم انداختم ..... اما دریغ از روزنه ی امیدی

شانسی شانسی داشتم میگشتم

که به یک باره عمه جان محترم رو دیدم

آخه ایشون هم چند روز زودتر از من راهی شده بودن

ولی فکرش رو نمیکردم به این زودی و راحتی پیداشون کنم

یه دل سیر دست و رو بوسی و سوالات مجهول تو ذهنم شروع شد

و تازه با اخبار به روز عمه خانم

فهمیدیم چه خبره و چقدر ما فول کردیم

سر ساعتی که با همسر گلم قرار گذاشته بودم

اومدم بیرون

اون کلی کیف کرده بود و

من کلی حرص و حسادت و لج

با هم به طرف هتل راه افتادیم

هنوز همسفری ها تو لابی بودن

و داشتن توجیهات لازم رو از مدیر کاروان میشنیدن

کلید سویت را تحویل گرفتیم و رفتیم تو اتاقمون

اتاق نقلی و نازی بود

مدینه برام پر از خاطره شد

روزها تا نزدیک تموم شدن وقت ناهار حرم بودیم

و عصرها تا نزدیک اتمام شام

گاهی صبحانه بهمون نمیرسید

بعد از بسته شدن حرم هم

میشستیم و تا آخر وقت گنبد رو نگاه می کردیم

یه بار بازار رفتیم

یه بار مسجد شیعیان

یه روز هم مساجد مدینه رو گشتیم

و خلاصه کیف دنیا رو کردیم

هر وقت بقیع می رفتیم

به قبور ساده خاکی و تنهای ائمه نگاه می کردم

و باهاشون حرف میزدم

تمامی ملتمسین دعا رو به همراه آرزوهاشون

روی یخ برگه نوشته بودم

و هر وقت می رفتیم هر جایی

کاغذ را باز می کردم و یکی یکی شون رو دعا می کردم

برای بابام هم خیلی دعا کردم و نماز خوندم

الهی قسمت همتون بشه

ادامه دارد.....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

279- قسمت 2: پرواز به سوی خدا

تو افکارم غوطه ور بودم که

همسرم گفت بیا برو کمی تو نمازخونه استراحت کن خسته ای

ولی من چشمام از هیجان گرد شده بود و خیره به در

جواب دادم : نه یهو میرن و ما جا میمونیم

گفت بیا قدم بزنیم

گفتم: نه یهو درو باز کنه و ما نفهمیم

مثل سیخ روی صندلی نشسته بودم و به در خیره مونده بودم

کنارم نشست و مهربونی آمیخته به هیجان گفت:

نیکو داریم میریما؟

با ذوقی آمیخته به مات و مبهوتی گفتم : آره ....

درها را باز نمیکردن

و من دقایق برایم ساعت!

همسرم مدام باهام شوخی میکرد

تا حواسم را از این انتظار خسته کننده پرت کنه

اما بی فایده بود

تا این که بالاخره درها را باز کردن و

با هم سوار اتوبوس شدیم

وقتی توی هواپیما جاگیر شدیم

آرامش خاصی وارد وجودم شد

انگار داشتم رفتن رو باور می کردم

دستای همسرم رو گرفتم و با هیجان فشار دادم

او هم جوابمو داد

به هم خندیدیم

و هواپیما هم زیاد منتظرمون نذاشت

تا هواپیما پرواز کرد

من و او دست در دستان هم به خواب عمیقی از آرامش فرو رفتیم

انگار این چند روز استرس و بدو بدو به یکباره سنگینیش رو برداشته بود

چه خواب شیرینی بود

با صدای مهماندار از خواب بیدار شدیم

و شام سرد و برنج نپختشون را با اشتهای هر چه تمام تر خوردیم

انگار فقط ما دوتا از قحطی دراومده بودیم

بقیه غذاشون و نصفه کاره پس داده بودن

بازم به هم دیگه نگاه کردیم و خندیدیم

و دوباره در خواب شیرین و آرامش بخش فرو رفتیم

تا این که صدایی نزدیک شدن به فرودگاه جده رو اعلام کرد

وقی هواپیمادر فرودگاه جده توقف کرد

صندلی ها برایم تنگ شده بود

انگار هوا داخل هواپیما نبود

مردم به کف میخ شده بودن و حرکت نمی کردن

اه چرا درها رو باز نمیکنن؟

دارم دیوونه میشم

الان خفه میشم

دلم می خواست از روی سر همه مسافرین میدویدم

و خودم را به بیرون پرت می کردم

بالاخره صف خشکیده به حرکت درآمد

اونم از نوع مورچه ایش!

و چشم ما به پلکان روشن شد

مدینه مکه ....

ما اومدیم ...........

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورا

ادامه دارد.....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

278- قسمت 1 : قسمت و میبینی؟!!

وقتی با همه دست و رو بوسی میکردم

حواسم به بچه هام بود

هم میخواستم بغلشون کنم و گریه رو از ته دلم سر بدم

هم به گوشزد بقیه باید خودم را حفظ می کردم

و احساساتم رو بروز نمی دادم

مدام فکر می کردم حتما بهشون سخت نمیگذره

مامانم هست...

برادرم هست...؟

عمه هاشون هستن....؟

((وقتی نمیذارن خودم را تخلیه کنم

این گریه های سرکوب شده ته قلبم رسوب میکنه

و بعد تبدیل به گسلی میشه که هیچ زار زدنی آبش نمی کنه))

و خودم را با فکر این که دارم میرم کجا؟ و باید قدر بدونم و

از فرصت هاش استفاده کنم و فکرم رو به چیزای دیگه مشغول نکنم ...

سرگرم کرده بودم

اتاق انتظار پرواز خلوت بود

در صف تحویل ساک ایستادیم

پس از تحویل خودم را روی نیمکت فلزی فرودگاه ول کردم

اون همه هیایو به یک باره تمام شده بود

و تمامی استرس اومدن و دیر نرسیدن و ...

در مغزم جمع و جور شد

یاد این افتادم که چه طور قسمتمون شد بیام به این سفر

با اینکه اصلا شرایطش رو نداشتیم

یاد نیتم افتادم

نیتی که با دیدن خانه خدا توی تلویزیون به قلبم نشست

نیت کردم که اگه پول شوهرم آزاد بشه

اسم او رو مکه بنویسم

و البته فقط میشد اسم اون رو نوشت

چند روز بعد کسی به خانمان امد

و پول همسرم را کامل پس داد

منم با ذوق تمام چادر چاقچول کردم و رفتمک بانک

ولی از شانسم!!!!!!!! مدارک ناقص بود

پس با عجله برگشتم خونه تا ...

اما یک دفعه همسر گرامی قلپی پشت سرم ظاهر شدن

و با تعجب پرسید دم ظهر اینجا چی کار می کنی؟

و منم با من من کردن همه چیزو گفتم

که خدا روز بد نیاره

عصبانی شد اونم چه جورم

- چرا سرخود تصمیم میگیری؟

مگه بهت نگفتم پول رو برای چی می خوام؟

چرا شرایط رو درک نمی کنی؟

حالا که وقت این کارا نیست

مگه نمیدونی  .....

و منم تو اتاق خوابم 

بعد از مدتی اومد پیشم

عذرخواهی کرد و با مهربونی گفت

آخه قربونت برم چرا کارای عجیب غریب می کنی؟

گفتم من نمیدونم .... من نیت کردم

گفت آخه من بدون تو که نمیرم

میذاشتی یه کم دست و بالم باز بشه هر دومون رو ثبت نام می کردی

حالام یه کم صبر کن ایشالله جور میشه و با هم میریم

گفتم حالا تو بنویس منم هر وقت شد می نویسم

گفت آخه تو این مملکت که رو هیچیش نمیشه حساب کرد

اومدیم من نوشتم و سال دیگه گفتن نمی نویسن

یا هر اتفاق دیگه ....

حالام باشه

هر چی تو بگی

 این پول پیشت باشه

وقتی بقیه شو جور کردم برو اسم هر دومون رو بنویس

چند روز بعد با لبخند شیرین و دوست داشتنیش خونه اومد

و گفت : بیا نیکو اینم بقیه ش

با تعجب و هیجان تمام گفتم چه طوری جور شد؟

او برایم گفت

اما باورش برایم سخت

فردا به بانک رفتم و

با مدارک کامل اسم هر دومون رو برای حج ثبت نام کردم

ادامه دارد ........

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

277- واژگانم

واژگانم رنگی

کوله بارم خالی

دست هایم پر درد

حال من بد حالی است

نقره کوب است دلم

رنگ آن سبز و سیاه

نه کسی می داند

جای بس خوش حالی است

خسته از وقت و زمان

خسته از هر چه که نیست

یک دمیدن تا صبح

توی دنیا خالی است!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

276- آن روز قهر کردم!!!

آن روز قهر کردم

با همه

و کلی هم گریه سر دادم

چرا؟؟؟؟

تولد من و خواهرم بود

روی کیک پر از شمع های رنگارنگ و خوشکل بود

دل تو دلم نبود شمع ها رو فوت کنم

خیلی منتظر شدم

اما فایده ای نداشت

شعله آتش شمع چشمانم را جادو کرده بود

یک دفعه شنیدم کسی گفت فوت کنین

با خوشحالی و هیجان

لبهای کوچکم را غنچه کردم

و با یک فوت حسابی عقده های چند دقیقه ایم را خالی کردم

با خوشحالی منتظر دست زدن همه بودم

که به جای دست و هورا

بابام دعوام کرد

چرا فوت کردی؟؟؟

کی گفت فوت کنی ؟؟؟؟

منم که انگار آبروی ۴ سالگیم یک جا ریخته شده بود زمین

دلم شکست

و طبق معمول لب هایم ورچیده شد

نمی خواستم کسی گریه ام را ببیند

می خواستم تنها باشم

تا کسی نگاهم نکند

و خجالت نکشم

پس پشت مبلهای پذیرایی قایم شدم

و سرم را روی زمین گذاشتم

و گریه کردم

با همشون قهر بودم

و چون نمی دیدمشون

فکر می کردم که اون ها هم منو نمی بینن

صدای مادرم را از پشت سرم شنیدم

مامان پاشو بیا شمع ها رو فوت کن

ولی دیگه نمی خواستم شمعی رو فوت کنم

دلم می خواست تولد تمام می شد

و همه می رفتن خونه هاشون

جواب مامانم رو ندادم

بعد از لحظه ای کوتاه

صدای نزدیک خنده ی مهمان ها را از پشت سرم شنیدم

هر کسی که پشت مبل می آمد به من می خندید

و من نمی دانستم به چه چیز می خندند

یک دفعه برق فلش دوربین توجهم را جلب کرد

سرم را به آرو می برگردوندم

و دیدم

چون خم شده بودم و سرم را روی زمین گذاشته بودم

صحنه خنده داری خلق شده بود

که مایه خنده و سوژه شدن من شده بود

دوربین بابام در لحظه ظاهر می کرد

و برای اینکه من قهرم را بشکنم

بابام با کلی قربون صدقه و بوسه و ...

بغلم کرد و عکس بامزه ام را نشانم داد

خوشم اومده بود

لبخند نمکی زدم

و سرم را به علامت خجالت تو بغل بابام پنهان کردم

دیگه روم نمیشد تو صورت مهمونها نگاه کنم

آبروم رفته بود اساسی!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

275- احترام به انسانیت

 

امروز در اتوبوس نشسته بودم

اتوبوس در ایستگاه ایستاد

چند خانم سوار و پیاده شدند

و هر کس به دنبال جای خالی

بعضی ها با وجود جای خالی در کنارشان

از جای خود تکان نمی خوردند

مگر اینکه کسی می ایستاد و نگاه می کرد یا با اشاره و کلامی

نشان میداد که می خواهم بشینم

بعضی ها سوار که می شدند

از دیگران درخواست می کردند

جلوتر بروید

و به محض جاگیر شدن خودشان

دیگر کاری به سوار شدن بقیه نداشتند

و اگر کسی چنین درخواستی را از آن ها داشت

یا در سکوت بی حرکت می ماندند

یا می گفتند جا نیست !

در آن لحظه متوجه خانمی شدم

که با دستان بسیار پر و به زحمت وارد اتوبوس شد

خانم جوانی خرید های او را گرفت

تا بتواند کارت بزند

و برای کمک به او تا مسافتی چند

کیسه های خریدش را نگه داشت

با خود گفتم

چقدر خوب میشد

ما مردم

شخصیت دیگران را به عنوان یک انسان دوست می داشتیم

تا بتوانیم به آنان احترام بگذاریم

این که بدانیم

هر کسی خودش را دوست دارد

و مایل به احترام و محبت از طرف دیگران است٫

کافی است که به خاطر انسانیت هم که شده

به نکات ریزی اهمیت دهیم

نکاتی که بسیار در ارتباطات زیبای ما موثر است

و دیگران را حتی به اندازه یک دقیقه

یا چند ثانیه خوشحال خواهد کرد

بیایید به انسانیت همدیگر احترام بگذاریم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

274- قبل از اینکه دیگران ببینند

گاه می شود دانست

فهمید

از دیدگاهی دیگر دید

و تغییر کرد

کاش ما انسان ها این قدر که قدرت سانسور کردن خود راداشتیم

قدرت دیدن خود را نیز داشتیم

این قدر که توانایی توجیه خود را داشتیم

توانایی پذیرفتن اشتباهاتمان را داشتیم

نمی دانم این چه مقاومت به ظاهر ناخودآگاهی است

که در برابر تقصیرات و عیوب خود می کنیم ؟

و چه لجبازی خودآگاهی در آن نهفته است ؟

کاش بتوان

خود را از زاویه دیدگاه دوستان و غریبه ها دید

دوستان هر چه بگویند از صداقت است

و غریبه ها هر چه بگوید بدون اغراض .....

کاش میشد زدوتر خود را دید

قبل از اینکه دیگران ما را ببینند! 

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

273- خوشبختی محو شده

وقتی به عکس هایم نگاه می کنم

گویی به خاطراتی دور چشم می دوزم

خاطراتی غریب شده

که نمی توانم لحظاتش را به خوبی تصور کنم

آیا کودکان من زمانی به این کوچکی بودند؟

چقدر بزرگ شده ام !

چقدر موهایش مشکی بود !

نگاه کردن به سال های گذشته مرا در خود فرو می برد

چگونه انسان با قسمتی از زندگی اش غریب می شود؟

چگونه می توان پذیرفت که سال ها گذشته؟

چگونه می توان باور کرد گذشته های ساخته شده را

گرد گرفته را

فراموش شده را .... ؟

چرا از آن دوران

فقط نقاط بسیار تلخ و شیرینش باقی مانده ؟

و بقیه زندگی ات با تمامی زیبایی هایش

به فراموشی سپرده شده ؟

وقتی کودکانم را به آغوش می کشیدم

وقتی اولین بار مامان گفتند

وقتی با یک شکلات می خندیدند

وقتی با هم به مدرسه می رفتیم

و خیلی وقت های دیگر

که به خاطر سادگی شان 

به فراموشی سپرده شدند 

چرا یاد گرفتیم از گذشته دانه درشت های ناخوشی اش

را به خاطر بسپاریم

و از خوشی هایش هم چند خاطره ی کوتاه ...؟

چرا یک بار فکر نمی کنیم

تمامی آن لحظات ساده ای که به فراموشی سپرده ایم

همان خوشبختی های ماست

ساده بودیم

قانع بودیم

خوب می دیدیم

لذت می بردیم

می خندیدیم

دوست می داشتیم

کمک می کردیم

دلسوز بودیم

می خنداندیم

می بخشیدیم

مهر می ورزیدیم

اعتماد می کردیم

وفادار بودیم

بازیگوشی می کردیم

قول می دادیم

قرار می گذاشتیم

جشن می گرفتیم

هدیه می دادیم

هدیه می پذیرفتیم

دلسوز بودیم

مایه می گذاشتیم

وجود داشتیم

در آغوش می کشیدیم

نوازش می کردیم

و گاه تنها با خدا بودیم و

عشق می کردیم ...

بی انصافی نیست

همه ی این سادگی های زیبا محو شوند

و فقط سنگ های درشت باقی بمانند ؟

 

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

272- بزرگم کن

نمی خواهم دیگر بجنگم

نمی خواهم بار دیگر جوانی باقی مانده را بازیچه آنان قرار دهم

نمی خواهم دیگر در افکار احمقانه دست و پا بزنم

نمی خواهم دیگر زمین گیر لجبازی ها شوم

نمی خواهم دیگر در چه گفتی و چه گفتنی ها زنجیر شوم

خسته ام از این همه خاک بودن

به گل نشستن

و سایه ها را شمردن

می خواهم بزرگ شوم

می خواهم سال های از دست رفته ام را تکرا نکنم

می خواهم شروع را مزه کنم

می خواهم لحظات رویایی را از نو بسازم

همان چیزی که سال ها در پی دزدینش بودند

می خواهم رهایی را تازه کنم

و باقی مانده جوانی ام را به حسرت تبدیل نسازم

حسرت اوایل زندگی ام را نخورم

و بدانم هنوز می توانم

هنوز فرصت هست

می توان پرواز کرد

می توان بود......

و می توان زندگی کرد

و دعایم .....

بار الها این قفل و زنجیر های بی ارزش را

از پایم برهان

تا آزادانه پرواز نمایم

بزرگم کن

بزرگ بزرگ......

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

271- دلم بدجوری گرفت

دلم بدجوری گرفت

وقتی دوستی های چند ساله را غرق بی تفاوتی دیدم

وقتی نگاه هایمان فرار می کرد

وقتی روابط را به ظاهر سازی آغشته ساختیم

وقتی سال ها صداقت را فراموش کردیم

و نان و نمک خوردن را اشتباه

دلم بد جوری گرفت

وقتی سعی در پنهان ساختن دل شکسته ام گرفتم

وقتی به سختی طبیعی رفتار کردم

وقتی فاصله ها را ساده به دست آوردیم

وقتی علی رغم فشار درونم

سخن گفتن را به سکوت ترجیح دادم

دلم بدجوری گرفت

بد جور......

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

270- پدری نکرد...

امشب سالگرد مردی بود متفاوت

مردی از نزدیکام

مردی که خونش در رگ هایم جریان دارد

مردی که بزرگ فامیل بود

اما نه بزرگ مرد!

یک سال از رفتنش گذشت

رفتنی که هیچ کدام از ما را متاثر نساخت

بی تفاوتی محضی که تعجب اطرافیان شد

گویی باور نداشتند پیش بینی هایشان درست از آب درآید

او سال ها از ما دوری کرد

بی وفایی نمود

متنفر بود

و نمی خواست حتی به دیدنش برویم

چون از پدرم فرسنگ ها فاصله داشت

و جرم ما ....؟

 خانواده پسرش !

او بسیار به مادرم ظلم کرد

برادرم را له کرد

خواهرم را سوزاند

و من فکر نمی کردم روزی بیاید

که او را بتوان بخشید

خبر مرگ او در یک مهمانی به من رسید

و هیچ کس از چهره ام متوجه فوت او نشد

خاکسپاریش به سردی ارتباطش بود

هیچ کدام از ما بر سر خاکش نبودیم

و با فاصله ای کم

سر خاک پدرم

اشکی از سوختن

برای پدرم می ریختیم

که چقدر از پدرش بی مهری دید

 و تنها ماند

امشب سالگرد همان مردی است

که هیچ وقت پدر بزرگ ما نبود

و برایمان در نبود پدرم

به واقع پدری نکرد

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

269- اولین سورپرایز من

چند روزی از ازدواجمان نگذشته بود

دوست داشتم هر روز ببینمش

و هر روز ساعت ها

محل کارش دورترین تبعیدگاه او بود

زمانی قانونمند

بدون دسترسی به او

بدون تماسی مستقیم

اگر می خواستم با او صحبت کنم

باید شانس یاری میکرد و او در اتاقش میبود

آنقدر رسمی با من گفتگو می کرد

که گویی مردی ۵۰ ساله پشت خط است

نمی توانستم این دوری سنتی را تحمل کنم

پس.................................

را افتادم به سمت محل کارش

تا هم او را سورپرایز کنم

و هم داغ دوری اش را مرهم گذارم

تمام راه قلبم بدنم شده بود

لحظه به لحظه دیدن او را در ذهن ترسیم میکردم

و از دیدن هر لحظه ی او به وجد می آمدم

انگار در ذهنم هم تکراری نمیشد

وقتی به درب بزرگ دانشگاه رسیدم

بی حسی خاصی تمام وجودم را فرا گرفت

هر قدمی که بر می داشتم

احساس بی وزنی و تهی شدن بیشتر فشار می آورد

دانشکده اش را راحت و سریع پیدا کردم

وقتی از پلکان بالا می رفتم

بدنم یخ کرده بود

و ضربان قلبم تندتر شده بود

چادرم را بیشتر روی صورتم کشیدم

تا کسی مثلا مرا نشناسد

اما این کار بیشتر مرا تابلو کرده بود

سراغ آقای .... را از نگهبانی گرفتم

گفت طبقه بالا......

قدم هایم سنگین شده بود

و قلبم مسیر گلو را در پیش گرفته بود

پله ها تمام نمیشد

بالا که رسیدم

دیگر قلبم در دهانم می چرخید

و تپش همه بدنم را از داخل می لرزاند

به اتاقش نزدیک تر شدم

و با تصور زیبای روبرو شدن با صورت ماهش

شعف بی نظیری را در وجودم احساس می کردم

آرام و با احتیاط به آستانه در سرک کشیدم

اما مردی دیگر آن جا بود..

یک دفعه از خجالت هول کردم

و خواستم برگردم

آن مرد پرسید با کسی کار دارین

خشکی گلویم را فرو دادم و آهسته گفتم :

بله با آقای ......

گفت : آقای .... رفتن منزل

.................................

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این را که گفت

انگار تمامی دانشگاه را بر سرم کوبیدند

بدن بی حسم لمس شد

گویی خون دیگر در جریان نبود

می خواستم با فریاد گریه کنم

بلند بلند و از ته ته قلبم

قدم های سستم را به زور جمع و جور کردم

و راهرو بلند را برای برگشت زیر پا گذاشتم

انگار غمی بالاتر از این در زندگی ام وجود نداشت

تنها آرزویی که میکردم

این بود

که ای کاش نرفته بود

ای کاش نرفته باشد

ناگهان ورود مردی را در راهرو احساس کردم

سرم را بالا بردم

و در ناباوری برآورده شدن آرزویم

او را دیدم

زبانم بند آمده بود

مثل این بود که دریایی از آب

در خشکسالی قلبم

به یک باره ریخته شده بود

او سرش پایین بود

با قدم های تند به من نزدیک می شد

و در من جریان خون و تپش و تهی بودن و قلب در دهان

قر و قاطی و در صدم ثانیه به هم آمیخته بود

سرش را آرام بالا آورد

ولی مرا نشناخت

دوباره سرش را پایین انداخت

من رویم را بازتر کردم

و او دوباره انگار چیز آشنایی در من دیده بود

دوباره نگاهم کرد

و برای بار دوم سرش را پایین انداخت

ولی به سرعت و این بار با اطمینان

دوباره نگاهم کرد و با ناباوری هر چه تمام تر

پرسید: تو این جا چی کار می کنی؟

و لبخند دوست داشتنی اش را هدیه ام ساخت

گفتم: می خواستم سورپرایزت کنم

گفت: همین جا بمون تا با هم بریم پایین

استرس و هیجان در تمام حرکاتش دیده میشد

با قدم های بلند به داخل اتاقش رفت و سریع خارج شد

دلش نمی خواست کسی مرا ببیند

تعصب خاصی روی من داشت

اگر می توانست مرا در جیب پیراهنش می گذاشت و از در خارج می شد

منم رویم را سفت گرفته بودم

تا او راحت تر باشد

به سرعت از دانشکده خارج شدیم

مثل دو تا کبوتر سفید

و با هم رفتیم سی و سه پل

خیلی خوش گذشت

و برای من و او یکی از مهمترین و شیرین ترین

 خاطرات زندگیمان شد

هنوز هم وقتی به دانشگاه می روم

انرژی مثبت و هیجان شیرینی تمامی بدنم را فرا می گیرد

و دیدارش به تمام معنا مرا به وجد می آورد

دوستش دارم و

دوستش دارم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

268- دوست دارم ...

دوست دارم وقتی بچه هایم بزرگ می شوند

یادآوری خاطراتشان شیرینی زندگی شان باشد

دوست دارم من در خاطراتشان سبز باشم

سیب سبزی که عطرش تا ابد بر دل هایشان نشسته باشد

دوست دارم هر گاه مرا یاد می کنند

خوبی هایم را برشمارند

نه به خاطر دلم

نه به خاطر احترام

نه به خاطر مراعات

فقط به خاطر این که خوب بودم

قلموی سیاه بر بوم دلشان نکشیدم

کوچکی شان را درک کردم

وسط حرف هایشان ندویدم

دیر جوابشان ندادم

تنبیه شان نکردم

دلشان را نشکستم

دیر به مدرسه شان نرسیدم

خوراکی توی کیف شان را فراموش نکردم

تنهایشان نگذاشتم

درس خواندنم باعث تنهایی شان نشد

به سلیقه شان بی اعتنایی نکردم

احترام شان را زیر پا نگذاشتم

جلوی دیگران آبروی شان را نبردم

به آرزوهایشان بی توجه نبودم

کارهای اشتباهم را توجیه نکردم

باعث ترسیدنشان نشدم

با نصیحت هایم خسته شان نکردم

افکارم را تحمیل نکردم

غذایشان را دیر مهیا نساختم

و .......

دوست دارم حضورم برایشان شادی بخش باشد

از من فرار نکنند

از ته دل دوستم داشته باشند

و هر چه بزرگ می شوند از من دورتر نشوند

دوست دارم آن گونه که می خواهند باشم

تا همیشه در کنارم احساس آرامش کنند

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

267- امشب عصبانی شدم

 

امشب عصبانی شدم

از سیاست بازی هایی که تو را در سیم خاردارهای پستی نگه میدارد

از مغزی که در استراحت هم تلنگر می خورد

از ریا کاری هایی که سینه ام را چنگ می زند

و خشم کهنه را به فوران وا می دارد

ای کاش میشد بعضی از چیزها را در صندوقچه گذاشت

و با هزاران قفل و زنجیر به ته دریا فرستاد

ای کاش می شد بعضی مسایل را با منجنیق به اعماق دره پرتاب کرد

ای کاش می شد بعضی چیزها را

مچاله کرد

له کرد

پاره پاره کرد

سوزاند

و خاکسترش را به باد داد

ای کاش می شد دور دور بود

از تمامی آنچه تو را می خشکاند

از تمامی آنچه تو را می پلاساند

از تمامی آنچه تو را می شکند

می فشارد

خرد می کند

امشب عصبانی ام

و دلم می خواست ........

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

266- خدا این جاست..

 

کمی ترسیدم

وقتی ازدحام پیمان شکنی را لمس کردم

وقتی صدای شکستن دل های لب بسته را خواندم

وقتی غربت زن های جا مانده را دیدم

وقتی نقاب شرم آور حق به جانب بودن را کنار زدم

وقتی وجدان های پوشیده شده از خاکستر اغفال را حس کردم

به کدامین شایستگی درباره زندگی دیگران فکر می کنید

تصمیم می گیرید

قضاوت می کنید

و به تاراج می برید

همه هستی یک زن را!

ای قلب های زنگ زده

ای وجدان های به ظاهر آرام

ای عهد شکنان به خواب زده

خدا این جاست

و شما را می بیند....

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

265- چه روزهای تلخی داشتی!

روزهای تلخی داشتی!

تنهایی های قسمت شده با میله ها

شمردن روزهای بی انتها

آینده ای گل آلود

و فراق کودکانی چشم به راه

پیراهن خاکستریت بوی خستگی می داد

ریش های بلندت سپید شده بود

چشم هایت به رنگ قرمز عادت کرده بود

و دست هایت لرزشی خاص داشت

 شب های تکراری

روزهای طولانی

یک جفت دمپایی

یک ته سیگار

و یک گوشه برای در خود غرق شدن

چه روزهای تلخی داشتی!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

264- مادرم دیروز اینجا بود

مادرم دیروز اینجا بود

گاه دلم می خواست بیشتر به او نزدیک می بودم

و دست هایمان بیشتر به هم نزدیک

وقتی به خانه ام می آید

سردی نگاهش گاه آزارم می دهد

و نمیدانم پشت آن ٫ چه چیزی در ابهام است

مادرم دیروز این جا بود

او کم می آید

و می داند که من هم.....

روابط دختر و مادری بین ما حکم فرما نیست

او مهمانی است بس دور

و من میزبانی ناوارد

شاید فاصله ها تعریفی دیگر دارد

و شاید رابطه ها بی رنگ است

مادرم دیروز این جا بود

و من هنوز به دنبال راهی

تا او را با تمام آنچه که هست

با تمام دلخوری ها

با تمام تنها ماندن ها

و با تمام فاصله ها 

قدر بشناسم

تا شاید روزی دیر نگردد

و من در حسرت دقایق از دست رفته

وجدان آسیب دیده ام را

به چنگ نکشانم

نمی توانم

دیگر نمی توانم

وجدانم را به دندان کشم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

263- خاطرات انسان ها

انسان ها با خاطراتشون زندگی می کنن

و هر چه سن شون بالاتر میره

وابستگی به خاطراتشون بیشتر می شه

این مرور زندگی به اونا حس بودن میده

حس اینکه

هنوز هستن

هنوز هم مفیدن

هنوز تشخیص میدن

تصمیم میگیرن

اراده دارن

و تا به این جا رسیدن

سختی های زیادی را متحمل شدن

که کس دیگری نکشیده

این مرور

یه جور زندگی دوباره س

تو اوج خستگی ها

نا توان شدن ها

تنها ماندن ها 

و ما باید به این خاطرات احترام بذاریم

چرا که روزی ما هم با خاطراتمون زنده ایم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

262- پیله های حسرت

دختری در حسرت است

حسرت دیدار او

حسرت لبخندی از

چشم های تار او

........................

دختری در انتظار

تا ببیند روی او

بعد چندین ماه ٫ باز

پر بگیرد سوی او

........................

اشتیاق دیدنش

صد تپش بر قلب او

راه شد بی انتها

چشم ها در جستجو

........................

وقت دیدارش که شد

پشت هم زد روی در

تا بگیرد در بغل

جسم بیمار پدر

....................

دید ناگه خانه را

خالی از بوی پدر 

با دو دست سرد خود

زد چنان بر روی سر

........................

با هزاران ناله اش

درد قلبش بی دوا

پیله های حسرتش

از دلش می شد سوا

.....................

با هزاران اشک هم

غصه ها خالی نشد

زخم های کهنه اش

باز می شد خود به خود 

...........................

کاش یک بار دگر

میشد او را ناز کرد

با صدای گرم خود

آن دلش را باز کرد

.....................

کاش میشد باز هم

غصه را در خاک کرد

اشک های خسته را

از دو چشمش پاک کرد

.....................

کاش حتی لحظه ای

زودتر میشد رسید

دستی از مهر و وفا

روی موهایش کشید

......................

کاش میشد ذره ای

قدر او را داشتن

این عذاب روح را

از دلش برداشتن

......................

گریه های دخترک

بارشی بی ابر داشت

داد و فریاد دلش

سوزشی بی صبر داشت

......................

بر سر خاک پدر

روزهای بی شمار

می نشیند خسته از

دست های روزگار

....................

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

261- مرگ غم انگیز پدر

در حیاط مشغول شستن فرش بود

تلفن به صدا درآمد

لحظاتی بعد ......

مادرش به سختی صدایش کرد

به هال آمد

مادرش را در بغضی تر شده دید

پدربزرگ و مادربزرگش ساکت بودند

صدا کرد:

مامان چی شده؟؟؟ کی بود؟؟؟

مادر اما نتوانست چشمان قرمزش را پنهان سازد

دست هایش را بر آن ها فشرد و صدای گریه اش خانه را لرزاند

دست های دختر لرزید

کنار مادر زانو زد و دست های او را گرفت

چی شده؟؟ کسی چیزیش شده؟؟

ناگاه به فکر پدر افتاد

با ترس و ناباوری گفت بابا؟؟!!!

مادر فقط سرش را از پشت دست هایش تکان داد

- بابا چش شده؟؟؟م..................رده؟؟؟؟!!!!

مادر با صدای بلند گریه کرد

دختر مادر را رها کرد

بر زمین نشست

و با چشمان گرد و ترسناکی به مادر نگاه کرد

دوباره به سمت او خیز گرفت

دستانش را گرفت و فریاد زد

نه ... این دروغه ....

من باور نمی کنم ....

اشک جملاتش را خیس  کرده بود

و مادر فقط  می توانست با نگاهش او را در آغوش کشد

در سیلابی از اشک گفت :

- کی گفته ؟؟؟

- عمه ات

- از کجا می دونه ؟؟؟؟ بابا که شماله!

- از بیمارستان شمال زنگ زدن خونه عمه ات تهران

- مگه چش شده ؟؟؟ چرا مرده ؟؟؟؟

شاید اشتباه کردن

- میگن سکته قلبی بوده

دختر دوباره به عقب برگشت

نشست

و یک باره با فریادی بلند گریه اش را به آسمان نشانه گرفت

- نه من باورم نمیشه .... نه من باورم نمیشه

امکان نداره بابام مرده باشه

امکان نداره

نمی دانست چه کار باید بکند

همه گریه می کردند

باید سریع به شمال می رفتند

خواهر تازه عقد کرده اش سفر بود

برادرش نوجوان بود

باید به تنهایی راهی غم انگیز ترین سفر دنیا می شد

در اتوبوس فقط می گرست

چشمانش هم درد گرفته بود

وقتی به شیشه خیره می شد

ناباوری چشمانش در خشکی صورتش می نالید

گویی اشک هایش تمام شده بود

اما بعد از مدتی دوباره اشک می ریخت

به فکر خواهرش افتاد

چه کسی به او خواهد گفت

دلش یک دنیا برای خواهرش تنگ شده بود

انگار دامن او پناه همیشگی اش بود

قرار شد همسرش به او بگوید

و با او به شمال برود

وقتی به خانه شان رسید

همه جا بوی مرگ و تنهایی میداد

خانه بد جوری ساکت بود

نه عمه اش را میدید نه کس دیگری

فقط می خواست بداند پدرش در آخرین لحظات زندگی اش

چه می کرده

جای پای تازه پدرش را همه جا حس می کرد

روح پدرش انگار به آن جا آمده بود

روی بالش پدرش دست کشید

شام نیمه خورده اش را نگریست

و تلخ گریست

می خواست لحظه لحظه بودن پدرش را در ساعات آخر تجسم کند

و با هر تجسمی عذاب وجدانش را بر قلبش بکوبد

چرا کنارش نبودیم

چرا تنهایش گذاشتیم

چه سخت و تنها به بیمارستان رفته

در لحظات آخر چه حرفی برای گفتن داشته

چقدر در لحظه آخر به خانواده اش احتیاج داشته

اگر کسی کنارش بود حتما زنده می ماند

اگر تنها نبود حتما این طوری نمی شد

آن شب بهاری شب سردی بود

خیلی سرد

و خانه در سکوتی مرگبار

وجدان هایی سوخته

و دل هایی پر درد

منجمد شده بود

سخت بود .......

خیلی سخت

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

260- او خیلی تنها بود

آن روز مردی به شهر ما آمد

بسیار خسته

بسیار دل شکسته

به آن شهر دعوت شده بود .... اما

کسی انتظارش را نمی کشید

کسی نمی خواست میزبان او باشد

کسی او را نمی شناخت

فقط درد اجبار دعوت شده بود

چشمانش کم سو شده بود

دخترش را از فاصله ای نزدیک شناخت

آن هم به خاطر اینکه صدایش کرد بابا...

و در آغوشش سیلاب اشکی غریبانه ریخت

دخترش را در آغوشش پناه داد

آرام می گریست

نمی خواست کسی درد کهنه اش را از چشمانش بقاپد

نمی خواست سینه ی سوخته اش در چراهای پوشالی معنا یابد

نمی خواست رازهایش را به زنجیر کشد

نمی خواست غم های دیرینه اش به تاراج افکار رود

بغضش را به سختی در گلوی لاغرش نهان ساخت

و صدایش را از گره های کور پاک نمود

تا بگوید:

 بابا جونم گریه نکن دوستت دارم .....

دختر اما دلی خون داشت

می خواست تمامی پیکر رنجورش را به قلبش بفشارد

می خواست درد هایش را با تخفیف  صد در صد بفروشد

می خواست لبخندهایش را مزایده بگذارد

می خواست استقلالی داشت تا او را به سرزمین محبتش ببرد

او از مردم شهر بیزار بود

چون پدرش میانشان طفیلی غریب بود

هیچ کس او را نمی دید

و هیچ کس از کنارش لطیف نگذشت

او به خاطر دخترش آمده بود

لبخند معصومانه اش بوی گلاب می داد

گلاب نذری مادر بزرگ

چشمانش مشتاقانه می دوید

فقط در شکار زیبایی دخترش بود

لباس کهنه اش تنش را درهم نوردیده بود

او خیلی تنها بود

خیلی تنها بود

و خیلی تنها بود

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

269- آب زرشک

 

مشهد بودیم

اولین بار بود با همکار همسرم به سفر می رفتیم

بعد از زیارت امام رضای گلم

توی بازارها چرخیدیم

خسته شده بودیم و گرما زده

به پیشنهاد دوست همسرم

قرار شد آب زرشک بخوریم

نمی دونیم او کجا آب زرشک دیده بود

ولی میگفت یه جا دیدم و هوس کردم

ما هم با همه خستگی به دنبال آب زرشک

مغازه ها را زیر پا می گذاشتیم

ولی توی هیچ مغازه ای آب زرشک نبود

شوهرم مدام سربه سرش می گذاشت و می گفت

مطمئنی آب زرشک دیدی؟

آب هویج نبوده ؟!!

اونم قرص و محکم می گفت چرا باور کنین آب زرشک دیدم

می گفتیم کجا دیدی ؟

می گفت نمی دونم

بعد از کلی گشت و گذار

شوهر گفت بابا بیاین یه چیزی بخوریم دیگه

حالا یه روز دیگه آب زرشک می خوریم

وارد یه مغازه شدیم

یه دفعه  دوست همسرم گفت اینه آب زرشک!!!!

و دستش را به سمت ظرفی بزرگ اشاره کرد

جاتون خالی بخندین

توی اون ظرف شربت خاکشیر بود

بعد از این همه خستگی خنده از ته قلب مزه میداد

شوهرم بهش گفت آخه مرد حسابی

۳ ساعته داری مارو تو بازارا به خاطر شربت خاکشیر می گردونی؟؟

اونم که از خنده قرمز شده بود گفت به خدا نمی دونم چرا گفتم آب زرشک!

جالب این جا بود که از هر مغازه داری پرسیده بودیم آب زرشک داری

شربت خاکشیر هم داشته

ولی این دوست خوابالومون حواسش کجا بوده ما که نفهمیدیم!!!!

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

258- به مژگان سیه کردی...

 

گاهی برایم می خواند

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برغت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

.....

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد

که افسون کرد و نیرنگش ملال از جان شیرینم

......

زیبا و عاشقانه

آرام و شمرده

عشق از صدایش فرو میریخت

و لحنش به صداقت آراسته بود

هنگام شنیدنش

لذت چشیدن عشق

برایم خاطره می شد

و مشت مشت لطافتش

بر قلبم آرام می گرفت

وقتی به شاه بیتش می رسید

اگر بر جای من غیری .....

تمامی صدایش در نگاهش می چرخید

و دستانم را با دستان مهربانش می فشرد 

صدایش را دوست دارم

صدای عاشقانه اش را...

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

257- رنگ ها بی مردمند

 

رنگ ها بی مردمند

این کجاها ناکجا

یک زمین خالی از

نقش ماه و آسمان

زندگی در مردگی

عشق ها خاکستری

دور مانده از افق

قد رعنای نسیم

تازگی این جا غریب

دست ها بسته به خاک

هم نفس بودن خیال

همدلی نا آشنا

بس که این مردم شقی

رنگ ها بی مردمند

مردم از دنیا غنی

معرفت هجرت شده

در بیابانی کثیف

آخ این جا ساکت است

در هیاهویی عجیب

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

256- تولد آلا

 

آن روز استرس مرا دیوانه کرده بود

مادرم به حج واجب مشرف شده بود

و خواهرم صبح زود دردش گرفت

با او به بیمارستان رفتم

تنهایی مرا میلرزاند

هیچ کسی را نداشتم

همه بستگانم تهران بودند

و من تنها پشتیبان خواهرم

برادرم هم سنی نداشت

در بیمارستان بستری شد

و من پشت در اتاق زایمان

از شوق وصف ناپذیر خاله شدن

و نگرانی در حد مرگ از سلامتی خواهرم و گلش

دعا می خواندم

تا این که پرستار همراهش که من بودم را صدا کرد

گفت بیمارتان فارغ شد

با هیجان عجیبی

گفتم دختره یا پسر

گفت : نمی دونم

گفتم: توروخدا بگین برامون فرق نمیکنه بچه اولشه

گفت : دختره

تا این را گفت نمی دونم چه طوری بغل خواهر شوهرش پریدم

این قدر با او بالا و پایین پریدم که نگو

تا حالا که هستم این قدر ذوق نکرده بودم

می خندیدم

بلند داد می زدم

دنیا را سیر می کردم

می خواستم هر کی اونجا بود رو بغل کنم و ببوسم

دنیا رو هم بهم میدادن اینقدر خوشحال نمی شدم

تا این که خواهرم را به ریکاوری آوردن

از دور که دیدمش

دلم براش سوخت

الهی بمیرم مثل مرده ها هیچ توانی نداشت

شوهر خواهرم نبود

رفتم تو حیاط بیمارستان

به کشیک دادن

تا اولین کسی باشم که خبر دختر بودن عزیزم را بدهم

آخه اون موقع هنوز موبایل نیامده بود

تا او را از دور دیدم

مثل دیوونه ها دویدم

دویدم

دویدم

دویدم

و با قدرت دستهایم را در هوا می چرخاندم

و می گفتم

آقا مالک دختره .... دختره

یادش بخیر خواهر شوهرش اولین کسی بود که بچه را دید

و به من از پشت تلفن گفت مثل مالکه

منم تلفن را قطع کردم و

اینقدر گریه کردم که نگو

وقتی کودک را به من و خواهرم تحویل دادن

صورتش مثل ماه بود

جیگرترین دختر دنیا

سفیدترین فرشته عالم

زیباترین کودک هستی

می پرستیدمش

دلم می خواست درسته بخورمش

تا حالا همچین علاقه ای به هیچ کس نداشتم

فقط نگاهش می کردم و

از تمامی خلقتش لذت می بردم

انگار خدا فقط یه کودک خلق کرده اونم

دختر خواهر گلم آلاس

آلا جون

عزیز دلم

عزیز عزیزم

دختر خوشکلم

بهترینم

۳ مهر روز تولدت مبارک

دوستت دارم

و عاشقتم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

255- مهر دلگیر

 

وقتی مهر شروع می شه یه جورایی دلم میگیره

یاد اون روزهایی میفتم که تنهایی می رفتیم مدرسه

هر وقت جورابم را می پوشیدم

با خودم می گفتم

بازم یه روز دیگه !

اون روزها خیلی تنها بودم

و مسیر مدرسه دور

مهر گاهی برایم خسته کننده بود

آنقدر که رختخواب شیرین ترین مکان دنیا

دست هایم از سرما خشک می شد

و بخاری درستی هم وجود نداشت

تا سرمای دست هایم را پرواز دهد

تنهایی های آن روزها را هنوز به یاد دارم

و دلم هنوز از یادآوری اش می گیرد

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

254- خاطرات سفر به شمال

یه کم طولانیه ولی یه بار بخونین بد نیست

سال ها بود شمال نرفته بودم

نمی دانم چه شد که همسرم

با پیشنهاد دوستم برای همسفر شدن موافقت کرد

با تردید و ناباوری راه افتادیم

مقصد تهران٫برای همراهی کردن دختر خواهرم

که دوست صمیمی دخترانم هست

و جاده هراز چون من از جاده چالوس بدم میاد

خاطرات خوبی ازش ندارم

و البته حالم هم بد می شود

بعد هم به سمت محمودآباد

دلم می خواست تا دریا را دیدم به سمتش بدوم

و پاهایم را به سردی و بازی های موجش بسپارم

برای همین به اصرار من

 همسرم با نگاه های چپ چپ

داخل کوچه ای شد که به دریا منتهی می شد

واقعا دریا دیدنی بود

فقط دلم می خواست نگاهش کنم و نگاهش کنم

کنار ساحل ویلاهای ...... بود

عالی بزرگ نو ساز زیبا و خلاصه همه چی تمام

برای ۲ روز ۲تا سویت گرفتیم

و حسابی خوش گذراندیم

شنا و شوخی های وسط دریا

جت اسکی

رستوران و غذاهای خوشمزه

ساختن یک کفش دوزک بزرگ

خطاطی توسط همسفری مهربونمون روی ماسه ها

نقاشی من و شوهرم کنار ساحل

قدم زدن با پای برهنه روی شن های خیس خورده

طلوع آفتاب

استخر و بازی در سالن پینگپنگ و بدمینتون و والیبال به صورت رایگان

شب نشینی کنار ساحل ظلمات و تخمه شکستن

آخ که چقدر اون شب از دست صالح خندیدیم

اصلا فکرش را نمی کردم این قدر خوش بگذرد

از آنجا که راه افتادیم

برنامه رفتن به دوهزار و سه هزار شد

آخه قبلش قرار بود به جواهر ده برویم

در راه به نمک آبرود رفتیم و سوار تله کابین شدیم

این قدر جیغ زدیم که جاتون خالی مثل همسرم بخندین

با اینکه یه بار رفته بودم

اما خیلی ترسیدم

اون بالا هم که برای خودش صفایی داشت

بچه هام می خواستن سوار کارتینگ شوند

ولی چون چادر داشتند و نمی خواستند چادرشان را بردارند

از بازی انصراف داداند

حاشا به غیرت گل های عزیزی که خدا بهم داده

خلاصه شب بود که وارد تنکابن شدیم

و با خستگی تمام دنبال جا گشتیم

تا این که مدرسه ای در تنکابن به داد چشم های بسته مان رسید

کله سحر پاشدیم و رفتیم به سمت سه هزار

به دوستم رویا زنگ زدم و به ناهار دورهمی دعوتش کردم

دلم براش پر میزد

با کلی فحش و ناسزا که آخه ابله تو باید بیای خونمون ..... دعوتم را قبول کرد

در تنکابن به مدرسه ام و دو خانه ای که ازش خاطره داشتم

سر زدیم و عکس گرفتم و در پارکی در کریم خان صبحانه خوردیم

همسفر ما الهام دوست ۲ سال آخر دبیرستانم بود

و رویا دوست ۲ سال اول دبیرستان

کلی از این اتفاق لذت بردم

و دو دوست خائنم دست به یکی کردن و من را کنار گذاشتن

تو راه سه هزار ماهی خریدیم و جاتون خالی به نکبت کباب کردیم و خوردیم

چه صفایی داد

انگار لحظاتی را خدا بهم هدیه کرده بود

که نمی خواستم تمام شود

می خواستم از لحظه لحظه اش لذت ببرم

چقدر موقع ظرف شستن خندیدیم

و از شوهرای بیچاره کار کشیدیم

رویا سیر ۷ ساله و ترشی برام آورده بود

کلی عکس گرفتیم

و بالاخره به طرف تهران برای تحویل دادن امانتی حرکت کردیم

خواهرم که در رفتنه کلی زحمت کشیده بود

در برگشتنه اصرار می کرد خانه اش شام بمانیم

و با گفتن این که تولد همسرش است ما را خوشحال کرد

که آخ جون می مونیم

آخه دلم می خواست یه بار دیگه آبجی گلم را ببینم

در راه تهران سوغاتی خریدیم

و از جاده چالوس برگشتیم

چون وقتمان تنگ بود

شب در جاده چالوس رانندگی سخته

و همسر گلم به خاطر من آرام می رفت تا حالم بد نشه

خیلی خسته شده بود ولی یه کله اومدیم تهران

دوستای خواهرم هم برای جشن دعوت داشتند

چه کیک خوشمزه ای بعد از این همه پرخوری!

فکر کنم باید ایروبیکم را سخت تر ادامه دهم

آن شب با الهام و خواهرم سر یه موضوع بامزه به حد مرگ خندیدیم

بلند و رسا

بدون رعایت حال مردها

که فرداش با اصرارازمون می پرسیدن

چی می گفتین که خنده تون بند نمی آمد؟

و بالاخره به سمت اصفهان عزیزم راه افتادیم

توی راه برای ناهار به امامزاده احمد بن محسن بن زین العابدین رفتیم

امامزاده ای روی یک تپه ی بلند

و به خانه مان رسیدیم

تا سحر تا دلتون بخواد کزت شدم و کار کردم

خدایا ازت متشکرم که

 چنین خاطرات زیبایی را به من و خانواده ام ارزانی داشتی

دوستت دارم خدا جون

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد