280- قسمت3: حرکت به سوی مدینه...

صبح زود وارد فرودگاه جده شدیم
همه چیز خوب پیش می رفت
با چند تا اتوبوس مارا به سمت مدینه حرکت دادند
در راه برای صبحانه کنار رستوران تمیز و بزرگی توقف کردیم
و اولین عکسمون رو اونجا گرفتیم
صبحانه عالی بود
برای رسیدن به مدینه دست از پا نمی شناختم
قبر پیامبر اکرم (ص)!
همونی که به خاطرش مسلمون نامیده شدیم
همونی که هزار و خورده ای سال پیش این جا زندگی میکرد
پدر فاطمه اطهر
کسی که فقط تو قصه ها ازش شنیده بودم
بزرگ مردی که جهان اسلام را به وجود آورد
و دنیا را تکان داد
طبق آماری که یک صهیونیست درباره تاثیرگذارترین مردان تاریخ درآورده
پیامبر اسلام (ص) اولین مرد تاثیر گذار تاریخند
و بعد از آن نیوتن
و در رده ۱۲ حضرت عیسی (ع) اگر اشتباه نکنم
نمی خواستم بخوابم
تا اولین نگاه به حرم نبی اکرم را از دست ندهم
نزدیک های حرم توی اتوبوس وضو گرفتم
تا هر وقت میرسیم
بدون ورود به هتل بدون فوت وقتبه دیدن پیامبر عزیزم بشتابم
اولین نگاه به گنبد خضرائ را هرگز فراموش نمیکنم
اشک از چشمانم سرازیر بود
چه لطفی بزرگ تر از این که
خدا قسمتم را زیارت بزرگترین مرد تاریخ بشریت قرار داده
باورم نمیشد دارم گنبد را نگاه می کنم
آنقدر خیره به گنبد ماندم تا در پیچا پیچ خیابان هااز نظرم پنهان شد
به هتل رسیدیم
ساک هایمان را وارد لابی هتل کردیم
و با شتاب عاشقانه ای از هتل بیرون زدیم
گنگ بودیم
نمی دانستیم باید به کدام سمت برویم
از یک ایرانی پرسیدیم و به جهتی که نشان میداد دویدیم
وارد صحن سفیدی شدیم
گفتند حرم است
اما نمی دانستیم قبر پیامبر کدام طرف است
پرسون پرسون می دویدیم
انگار چیزی را سال ها گم کرده ایم و
حالا در چند قدمی ما قرار دارد
اشتیاق وصف ناپذیری تمام وجودم را گلگون کرده بود
وووووووووووووووووووووووووووووووو
بالاخره گنبد را دیدیم
با دیدن اولین ورودی زنانه نزدیک حرم
با عجله از هم جدا شدیم
تا هر کس خود را به سر قبر برساند
غافل از این که چه اشتباهی کرده بودیم
ورودی های خاصی از حرم نزدیک قبر پیامبر می رسد
اون هم برای زن های بیچاره
در دو نوبت صبح و ظهر و ساعت خاصی انجام می گرفت
آی من این سالن درن دشت را گشتم گشتم
با ولع چشم انداختم ..... اما دریغ از روزنه ی امیدی
شانسی شانسی داشتم میگشتم
که به یک باره عمه جان محترم رو دیدم
آخه ایشون هم چند روز زودتر از من راهی شده بودن
ولی فکرش رو نمیکردم به این زودی و راحتی پیداشون کنم
یه دل سیر دست و رو بوسی و سوالات مجهول تو ذهنم شروع شد
و تازه با اخبار به روز عمه خانم
فهمیدیم چه خبره و چقدر ما فول کردیم
سر ساعتی که با همسر گلم قرار گذاشته بودم
اومدم بیرون
اون کلی کیف کرده بود و
من کلی حرص و حسادت و لج
با هم به طرف هتل راه افتادیم
هنوز همسفری ها تو لابی بودن
و داشتن توجیهات لازم رو از مدیر کاروان میشنیدن
کلید سویت را تحویل گرفتیم و رفتیم تو اتاقمون
اتاق نقلی و نازی بود
مدینه برام پر از خاطره شد
روزها تا نزدیک تموم شدن وقت ناهار حرم بودیم
و عصرها تا نزدیک اتمام شام
گاهی صبحانه بهمون نمیرسید
بعد از بسته شدن حرم هم
میشستیم و تا آخر وقت گنبد رو نگاه می کردیم
یه بار بازار رفتیم
یه بار مسجد شیعیان
یه روز هم مساجد مدینه رو گشتیم
و خلاصه کیف دنیا رو کردیم
هر وقت بقیع می رفتیم
به قبور ساده خاکی و تنهای ائمه نگاه می کردم
و باهاشون حرف میزدم
تمامی ملتمسین دعا رو به همراه آرزوهاشون
روی یخ برگه نوشته بودم
و هر وقت می رفتیم هر جایی
کاغذ را باز می کردم و یکی یکی شون رو دعا می کردم
برای بابام هم خیلی دعا کردم و نماز خوندم
الهی قسمت همتون بشه
ادامه دارد.....
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور






















لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .