133- دوستانی از جنس سیب

وارد اتوبوس که شد
چشمانش در لبخند زیبا و صمیمی اش گم شد .
نابینا بودنش به اعتمادی جذاب گره خورده بود .
و این جرات را به من داد تا سر حرف را با او باز کنم .
حرف هایی که مدت ها بود می خواستم با کسی مانند او در میان بگذارم .
سوالاتی که در ذهنم ته نشین شده بود .
صورت بشاش او اطمینان رسیدن به جواب را در من زنده کرد .
با اجازه از او شروع کردم .
- شما از چه زمان کور بودید ؟
= از زمان یک سالگی و به دلیل بیماری مننژیت .
- رنگ ها چه مفهومی برای یک نابینا دارند ؟
= خود من کاملا نابینا نیستم و می فهمم که پوشش شما قهوه ای است . فقط یک هاله ای از رنگ قهوه ای .
- نابیناهای دیگر چه طور؟
= نابیناهای دیگر رنگ را در دو مفهوم سایه تیره و سایه روشن حس می کنند .
- چه جالب یعنی همه چیز سیاه نیست ؟
= نه رنگهای تیره را سایه ای سیاه می بینند و رنگ های روشن را سایه ای روشن یا تو مایه های سفید .
- باور نکردنی است .
با لبخند صمیمانه ای گفت :
بله همین طور است .
از شغلش پرسیدم .
شماره اش را گرفتم .
ساعات حضور در جلسات دوستانه اش را یادداشت کردم .
و می خواهم او را در لیست دوستان ویژه ام قرار دهم .
دوستانی که پروانه شدن را می آموزند ٫
نه کرم ماندن را
دوستانی از جنس سیب
پاک ٫ بهشتی ٫ خالص و جاویدان
دوست عزیزم خیر مقدم نثار تو باد .
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .