136- من گیلاسم

تو آن گیلاس یخ زده بر درختی
نه می توان تو را چید
نه می توان زینت سبدی کرد
فقط می توان دید
و از آن لذت برد
و شاید حسرت خورد
گیلاس شیطانی که به موقع چیده نشد
و بر درخت ماند تا باغبان تنها نباشد
باغبان خواست بر درخت بماند
تا گزندی از عابران بر او نبارد
و او را روی درخت خشکاند
منجمد ساخت
تا برای همیشه بماند
تو همان گیلاسی
که می توانستی چیده شوی
تازگی را حس کنی
و لبخندی بر لبان آرزویی باشی
اما بر درخت ماندی
و با خود زمزمه کردی که من گیلاسم
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۳ ساعت 1:18 توسط نیکو
|
لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .