139- پایانی نزدیک تر
آرام قدم بر می داشت
عصایش جلوتر از خودش بود
دستانش پر از خطوطی گویا
خط های عمیق و شکسته
و سبدی کهنه به آن آویزان
عطر نان تافتون مست کننده
با سری افتاده
و کمری خمیده
نان را به خانه می برد
شاید برای همسرش
تا در کنار هم
در تکراری لذت بخش
لقمه ای را شریک شوند
با خود فکر کردم
چه روزهایی را می گذراند
من چه سریع قدم برمی دارم و او چه کند
چرا نمی تواند
زانوهایش .....
عمرش را گذرانده
و من هنوز نه
روزی مثل آن خواهم شد
اما یک لحظه نهیبی به قلبم اصابت کرد
تو چه می دانی چه کسی عمرش را گذرانده
شاید تو عمرت را گذرانده ای نه او
و پایانت نزدیک تر از پایان او
افسوس خوردم
به چه خیالی آسوده ام
چه حماقتی
چه غرور خامی
خدایا عمرمان را پر برکت
و دلهایمان را پر از عشق نما
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور
لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .