یه کم طولانیه ولی یه بار بخونین بد نیست

سال ها بود شمال نرفته بودم

نمی دانم چه شد که همسرم

با پیشنهاد دوستم برای همسفر شدن موافقت کرد

با تردید و ناباوری راه افتادیم

مقصد تهران٫برای همراهی کردن دختر خواهرم

که دوست صمیمی دخترانم هست

و جاده هراز چون من از جاده چالوس بدم میاد

خاطرات خوبی ازش ندارم

و البته حالم هم بد می شود

بعد هم به سمت محمودآباد

دلم می خواست تا دریا را دیدم به سمتش بدوم

و پاهایم را به سردی و بازی های موجش بسپارم

برای همین به اصرار من

 همسرم با نگاه های چپ چپ

داخل کوچه ای شد که به دریا منتهی می شد

واقعا دریا دیدنی بود

فقط دلم می خواست نگاهش کنم و نگاهش کنم

کنار ساحل ویلاهای ...... بود

عالی بزرگ نو ساز زیبا و خلاصه همه چی تمام

برای ۲ روز ۲تا سویت گرفتیم

و حسابی خوش گذراندیم

شنا و شوخی های وسط دریا

جت اسکی

رستوران و غذاهای خوشمزه

ساختن یک کفش دوزک بزرگ

خطاطی توسط همسفری مهربونمون روی ماسه ها

نقاشی من و شوهرم کنار ساحل

قدم زدن با پای برهنه روی شن های خیس خورده

طلوع آفتاب

استخر و بازی در سالن پینگپنگ و بدمینتون و والیبال به صورت رایگان

شب نشینی کنار ساحل ظلمات و تخمه شکستن

آخ که چقدر اون شب از دست صالح خندیدیم

اصلا فکرش را نمی کردم این قدر خوش بگذرد

از آنجا که راه افتادیم

برنامه رفتن به دوهزار و سه هزار شد

آخه قبلش قرار بود به جواهر ده برویم

در راه به نمک آبرود رفتیم و سوار تله کابین شدیم

این قدر جیغ زدیم که جاتون خالی مثل همسرم بخندین

با اینکه یه بار رفته بودم

اما خیلی ترسیدم

اون بالا هم که برای خودش صفایی داشت

بچه هام می خواستن سوار کارتینگ شوند

ولی چون چادر داشتند و نمی خواستند چادرشان را بردارند

از بازی انصراف داداند

حاشا به غیرت گل های عزیزی که خدا بهم داده

خلاصه شب بود که وارد تنکابن شدیم

و با خستگی تمام دنبال جا گشتیم

تا این که مدرسه ای در تنکابن به داد چشم های بسته مان رسید

کله سحر پاشدیم و رفتیم به سمت سه هزار

به دوستم رویا زنگ زدم و به ناهار دورهمی دعوتش کردم

دلم براش پر میزد

با کلی فحش و ناسزا که آخه ابله تو باید بیای خونمون ..... دعوتم را قبول کرد

در تنکابن به مدرسه ام و دو خانه ای که ازش خاطره داشتم

سر زدیم و عکس گرفتم و در پارکی در کریم خان صبحانه خوردیم

همسفر ما الهام دوست ۲ سال آخر دبیرستانم بود

و رویا دوست ۲ سال اول دبیرستان

کلی از این اتفاق لذت بردم

و دو دوست خائنم دست به یکی کردن و من را کنار گذاشتن

تو راه سه هزار ماهی خریدیم و جاتون خالی به نکبت کباب کردیم و خوردیم

چه صفایی داد

انگار لحظاتی را خدا بهم هدیه کرده بود

که نمی خواستم تمام شود

می خواستم از لحظه لحظه اش لذت ببرم

چقدر موقع ظرف شستن خندیدیم

و از شوهرای بیچاره کار کشیدیم

رویا سیر ۷ ساله و ترشی برام آورده بود

کلی عکس گرفتیم

و بالاخره به طرف تهران برای تحویل دادن امانتی حرکت کردیم

خواهرم که در رفتنه کلی زحمت کشیده بود

در برگشتنه اصرار می کرد خانه اش شام بمانیم

و با گفتن این که تولد همسرش است ما را خوشحال کرد

که آخ جون می مونیم

آخه دلم می خواست یه بار دیگه آبجی گلم را ببینم

در راه تهران سوغاتی خریدیم

و از جاده چالوس برگشتیم

چون وقتمان تنگ بود

شب در جاده چالوس رانندگی سخته

و همسر گلم به خاطر من آرام می رفت تا حالم بد نشه

خیلی خسته شده بود ولی یه کله اومدیم تهران

دوستای خواهرم هم برای جشن دعوت داشتند

چه کیک خوشمزه ای بعد از این همه پرخوری!

فکر کنم باید ایروبیکم را سخت تر ادامه دهم

آن شب با الهام و خواهرم سر یه موضوع بامزه به حد مرگ خندیدیم

بلند و رسا

بدون رعایت حال مردها

که فرداش با اصرارازمون می پرسیدن

چی می گفتین که خنده تون بند نمی آمد؟

و بالاخره به سمت اصفهان عزیزم راه افتادیم

توی راه برای ناهار به امامزاده احمد بن محسن بن زین العابدین رفتیم

امامزاده ای روی یک تپه ی بلند

و به خانه مان رسیدیم

تا سحر تا دلتون بخواد کزت شدم و کار کردم

خدایا ازت متشکرم که

 چنین خاطرات زیبایی را به من و خانواده ام ارزانی داشتی

دوستت دارم خدا جون

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد