260- او خیلی تنها بود

آن روز مردی به شهر ما آمد
بسیار خسته
بسیار دل شکسته
به آن شهر دعوت شده بود .... اما
کسی انتظارش را نمی کشید
کسی نمی خواست میزبان او باشد
کسی او را نمی شناخت
فقط درد اجبار دعوت شده بود
چشمانش کم سو شده بود
دخترش را از فاصله ای نزدیک شناخت
آن هم به خاطر اینکه صدایش کرد بابا...
و در آغوشش سیلاب اشکی غریبانه ریخت
دخترش را در آغوشش پناه داد
آرام می گریست
نمی خواست کسی درد کهنه اش را از چشمانش بقاپد
نمی خواست سینه ی سوخته اش در چراهای پوشالی معنا یابد
نمی خواست رازهایش را به زنجیر کشد
نمی خواست غم های دیرینه اش به تاراج افکار رود
بغضش را به سختی در گلوی لاغرش نهان ساخت
و صدایش را از گره های کور پاک نمود
تا بگوید:
بابا جونم گریه نکن دوستت دارم .....
دختر اما دلی خون داشت
می خواست تمامی پیکر رنجورش را به قلبش بفشارد
می خواست درد هایش را با تخفیف صد در صد بفروشد
می خواست لبخندهایش را مزایده بگذارد
می خواست استقلالی داشت تا او را به سرزمین محبتش ببرد
او از مردم شهر بیزار بود
چون پدرش میانشان طفیلی غریب بود
هیچ کس او را نمی دید
و هیچ کس از کنارش لطیف نگذشت
او به خاطر دخترش آمده بود
لبخند معصومانه اش بوی گلاب می داد
گلاب نذری مادر بزرگ
چشمانش مشتاقانه می دوید
فقط در شکار زیبایی دخترش بود
لباس کهنه اش تنش را درهم نوردیده بود
او خیلی تنها بود
خیلی تنها بود
و خیلی تنها بود
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور

لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .