چند روزی از ازدواجمان نگذشته بود

دوست داشتم هر روز ببینمش

و هر روز ساعت ها

محل کارش دورترین تبعیدگاه او بود

زمانی قانونمند

بدون دسترسی به او

بدون تماسی مستقیم

اگر می خواستم با او صحبت کنم

باید شانس یاری میکرد و او در اتاقش میبود

آنقدر رسمی با من گفتگو می کرد

که گویی مردی ۵۰ ساله پشت خط است

نمی توانستم این دوری سنتی را تحمل کنم

پس.................................

را افتادم به سمت محل کارش

تا هم او را سورپرایز کنم

و هم داغ دوری اش را مرهم گذارم

تمام راه قلبم بدنم شده بود

لحظه به لحظه دیدن او را در ذهن ترسیم میکردم

و از دیدن هر لحظه ی او به وجد می آمدم

انگار در ذهنم هم تکراری نمیشد

وقتی به درب بزرگ دانشگاه رسیدم

بی حسی خاصی تمام وجودم را فرا گرفت

هر قدمی که بر می داشتم

احساس بی وزنی و تهی شدن بیشتر فشار می آورد

دانشکده اش را راحت و سریع پیدا کردم

وقتی از پلکان بالا می رفتم

بدنم یخ کرده بود

و ضربان قلبم تندتر شده بود

چادرم را بیشتر روی صورتم کشیدم

تا کسی مثلا مرا نشناسد

اما این کار بیشتر مرا تابلو کرده بود

سراغ آقای .... را از نگهبانی گرفتم

گفت طبقه بالا......

قدم هایم سنگین شده بود

و قلبم مسیر گلو را در پیش گرفته بود

پله ها تمام نمیشد

بالا که رسیدم

دیگر قلبم در دهانم می چرخید

و تپش همه بدنم را از داخل می لرزاند

به اتاقش نزدیک تر شدم

و با تصور زیبای روبرو شدن با صورت ماهش

شعف بی نظیری را در وجودم احساس می کردم

آرام و با احتیاط به آستانه در سرک کشیدم

اما مردی دیگر آن جا بود..

یک دفعه از خجالت هول کردم

و خواستم برگردم

آن مرد پرسید با کسی کار دارین

خشکی گلویم را فرو دادم و آهسته گفتم :

بله با آقای ......

گفت : آقای .... رفتن منزل

.................................

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این را که گفت

انگار تمامی دانشگاه را بر سرم کوبیدند

بدن بی حسم لمس شد

گویی خون دیگر در جریان نبود

می خواستم با فریاد گریه کنم

بلند بلند و از ته ته قلبم

قدم های سستم را به زور جمع و جور کردم

و راهرو بلند را برای برگشت زیر پا گذاشتم

انگار غمی بالاتر از این در زندگی ام وجود نداشت

تنها آرزویی که میکردم

این بود

که ای کاش نرفته بود

ای کاش نرفته باشد

ناگهان ورود مردی را در راهرو احساس کردم

سرم را بالا بردم

و در ناباوری برآورده شدن آرزویم

او را دیدم

زبانم بند آمده بود

مثل این بود که دریایی از آب

در خشکسالی قلبم

به یک باره ریخته شده بود

او سرش پایین بود

با قدم های تند به من نزدیک می شد

و در من جریان خون و تپش و تهی بودن و قلب در دهان

قر و قاطی و در صدم ثانیه به هم آمیخته بود

سرش را آرام بالا آورد

ولی مرا نشناخت

دوباره سرش را پایین انداخت

من رویم را بازتر کردم

و او دوباره انگار چیز آشنایی در من دیده بود

دوباره نگاهم کرد

و برای بار دوم سرش را پایین انداخت

ولی به سرعت و این بار با اطمینان

دوباره نگاهم کرد و با ناباوری هر چه تمام تر

پرسید: تو این جا چی کار می کنی؟

و لبخند دوست داشتنی اش را هدیه ام ساخت

گفتم: می خواستم سورپرایزت کنم

گفت: همین جا بمون تا با هم بریم پایین

استرس و هیجان در تمام حرکاتش دیده میشد

با قدم های بلند به داخل اتاقش رفت و سریع خارج شد

دلش نمی خواست کسی مرا ببیند

تعصب خاصی روی من داشت

اگر می توانست مرا در جیب پیراهنش می گذاشت و از در خارج می شد

منم رویم را سفت گرفته بودم

تا او راحت تر باشد

به سرعت از دانشکده خارج شدیم

مثل دو تا کبوتر سفید

و با هم رفتیم سی و سه پل

خیلی خوش گذشت

و برای من و او یکی از مهمترین و شیرین ترین

 خاطرات زندگیمان شد

هنوز هم وقتی به دانشگاه می روم

انرژی مثبت و هیجان شیرینی تمامی بدنم را فرا می گیرد

و دیدارش به تمام معنا مرا به وجد می آورد

دوستش دارم و

دوستش دارم

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد