270- پدری نکرد...

امشب سالگرد مردی بود متفاوت
مردی از نزدیکام
مردی که خونش در رگ هایم جریان دارد
مردی که بزرگ فامیل بود
اما نه بزرگ مرد!
یک سال از رفتنش گذشت
رفتنی که هیچ کدام از ما را متاثر نساخت
بی تفاوتی محضی که تعجب اطرافیان شد
گویی باور نداشتند پیش بینی هایشان درست از آب درآید
او سال ها از ما دوری کرد
بی وفایی نمود
متنفر بود
و نمی خواست حتی به دیدنش برویم
چون از پدرم فرسنگ ها فاصله داشت
و جرم ما ....؟
خانواده پسرش !
او بسیار به مادرم ظلم کرد
برادرم را له کرد
خواهرم را سوزاند
و من فکر نمی کردم روزی بیاید
که او را بتوان بخشید
خبر مرگ او در یک مهمانی به من رسید
و هیچ کس از چهره ام متوجه فوت او نشد
خاکسپاریش به سردی ارتباطش بود
هیچ کدام از ما بر سر خاکش نبودیم
و با فاصله ای کم
سر خاک پدرم
اشکی از سوختن
برای پدرم می ریختیم
که چقدر از پدرش بی مهری دید
و تنها ماند
امشب سالگرد همان مردی است
که هیچ وقت پدر بزرگ ما نبود
و برایمان در نبود پدرم
به واقع پدری نکرد
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور

لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .