273- خوشبختی محو شده
وقتی به عکس هایم نگاه می کنم
گویی به خاطراتی دور چشم می دوزم
خاطراتی غریب شده
که نمی توانم لحظاتش را به خوبی تصور کنم
آیا کودکان من زمانی به این کوچکی بودند؟
چقدر بزرگ شده ام !
چقدر موهایش مشکی بود !
نگاه کردن به سال های گذشته مرا در خود فرو می برد
چگونه انسان با قسمتی از زندگی اش غریب می شود؟
چگونه می توان پذیرفت که سال ها گذشته؟
چگونه می توان باور کرد گذشته های ساخته شده را
گرد گرفته را
فراموش شده را .... ؟
چرا از آن دوران
فقط نقاط بسیار تلخ و شیرینش باقی مانده ؟
و بقیه زندگی ات با تمامی زیبایی هایش
به فراموشی سپرده شده ؟
وقتی کودکانم را به آغوش می کشیدم
وقتی اولین بار مامان گفتند
وقتی با یک شکلات می خندیدند
وقتی با هم به مدرسه می رفتیم
و خیلی وقت های دیگر
که به خاطر سادگی شان
به فراموشی سپرده شدند
چرا یاد گرفتیم از گذشته دانه درشت های ناخوشی اش
را به خاطر بسپاریم
و از خوشی هایش هم چند خاطره ی کوتاه ...؟
چرا یک بار فکر نمی کنیم
تمامی آن لحظات ساده ای که به فراموشی سپرده ایم
همان خوشبختی های ماست
ساده بودیم
قانع بودیم
خوب می دیدیم
لذت می بردیم
می خندیدیم
دوست می داشتیم
کمک می کردیم
دلسوز بودیم
می خنداندیم
می بخشیدیم
مهر می ورزیدیم
اعتماد می کردیم
وفادار بودیم
بازیگوشی می کردیم
قول می دادیم
قرار می گذاشتیم
جشن می گرفتیم
هدیه می دادیم
هدیه می پذیرفتیم
دلسوز بودیم
مایه می گذاشتیم
وجود داشتیم
در آغوش می کشیدیم
نوازش می کردیم
و گاه تنها با خدا بودیم و
عشق می کردیم ...
بی انصافی نیست
همه ی این سادگی های زیبا محو شوند
و فقط سنگ های درشت باقی بمانند ؟
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور

لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .