278- قسمت 1 : قسمت و میبینی؟!!

وقتی با همه دست و رو بوسی میکردم
حواسم به بچه هام بود
هم میخواستم بغلشون کنم و گریه رو از ته دلم سر بدم
هم به گوشزد بقیه باید خودم را حفظ می کردم
و احساساتم رو بروز نمی دادم
مدام فکر می کردم حتما بهشون سخت نمیگذره
مامانم هست...
برادرم هست...؟
عمه هاشون هستن....؟
((وقتی نمیذارن خودم را تخلیه کنم
این گریه های سرکوب شده ته قلبم رسوب میکنه
و بعد تبدیل به گسلی میشه که هیچ زار زدنی آبش نمی کنه))
و خودم را با فکر این که دارم میرم کجا؟ و باید قدر بدونم و
از فرصت هاش استفاده کنم و فکرم رو به چیزای دیگه مشغول نکنم ...
سرگرم کرده بودم
اتاق انتظار پرواز خلوت بود
در صف تحویل ساک ایستادیم
پس از تحویل خودم را روی نیمکت فلزی فرودگاه ول کردم
اون همه هیایو به یک باره تمام شده بود
و تمامی استرس اومدن و دیر نرسیدن و ...
در مغزم جمع و جور شد
یاد این افتادم که چه طور قسمتمون شد بیام به این سفر
با اینکه اصلا شرایطش رو نداشتیم
یاد نیتم افتادم
نیتی که با دیدن خانه خدا توی تلویزیون به قلبم نشست
نیت کردم که اگه پول شوهرم آزاد بشه
اسم او رو مکه بنویسم
و البته فقط میشد اسم اون رو نوشت
چند روز بعد کسی به خانمان امد
و پول همسرم را کامل پس داد
منم با ذوق تمام چادر چاقچول کردم و رفتمک بانک
ولی از شانسم!!!!!!!! مدارک ناقص بود
پس با عجله برگشتم خونه تا ...
اما یک دفعه همسر گرامی قلپی پشت سرم ظاهر شدن![]()
و با تعجب پرسید دم ظهر اینجا چی کار می کنی؟
و منم با من من کردن همه چیزو گفتم![]()
که خدا روز بد نیاره
عصبانی شد اونم چه جورم![]()
- چرا سرخود تصمیم میگیری؟![]()
مگه بهت نگفتم پول رو برای چی می خوام؟![]()
چرا شرایط رو درک نمی کنی؟![]()
حالا که وقت این کارا نیست![]()
مگه نمیدونی .....![]()
و منم تو اتاق خوابم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از مدتی اومد پیشم
عذرخواهی کرد و با مهربونی گفت
آخه قربونت برم چرا کارای عجیب غریب می کنی؟
گفتم من نمیدونم .... من نیت کردم
گفت آخه من بدون تو که نمیرم
میذاشتی یه کم دست و بالم باز بشه هر دومون رو ثبت نام می کردی
حالام یه کم صبر کن ایشالله جور میشه و با هم میریم
گفتم حالا تو بنویس منم هر وقت شد می نویسم
گفت آخه تو این مملکت که رو هیچیش نمیشه حساب کرد
اومدیم من نوشتم و سال دیگه گفتن نمی نویسن
یا هر اتفاق دیگه ....
حالام باشه
هر چی تو بگی
این پول پیشت باشه
وقتی بقیه شو جور کردم برو اسم هر دومون رو بنویس
چند روز بعد با لبخند شیرین و دوست داشتنیش خونه اومد
و گفت : بیا نیکو اینم بقیه ش
با تعجب و هیجان تمام گفتم چه طوری جور شد؟
او برایم گفت
اما باورش برایم سخت
فردا به بانک رفتم و
با مدارک کامل اسم هر دومون رو برای حج ثبت نام کردم
ادامه دارد ........
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور

لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .