دل تو دلم نبود

نماز مغرب و عشام رو خوندم

 ومنتظر شدم تا یه نفر بیاد و لبیک رو برامون بخونه

خیلی هول داشتم

 لبیک یعنی مهر ورود

ورود به آسمون

باید پاک باشی

باید دریا باشی

باید مراقب باشی

خطا نکنی

شهر شهر قانون است

شهر امان

شهر خدا

شهر آرامش

باید با اصول وارد شد

هول زیادی داشتم

نکنه یکی از کارهای خطا رو انجام بدم

نکنه تو آینه نگاه کنم

دستم رو بخارونم

موقع راه رفتن جایی از بدنم زخم بشه

یا حشره  ملخی چیزی را بکشم

میترسیدم

چقدر سخته!

اعمالم خراب نشه

صورتم رو وسط طواف از کعبه برنگردونم

تموم خرج سفر نره برای قربونی کردن خطاهامون

تا این که بالاخره یه خانم اومد

و شروع کرد به خواندن لبیک تا ما هم باهاش بخونیم

لبیک بدنم را می لرزاند

انگار وارد مرزی آسمونی می شدی

فکر میکردم مثل تلویزیون لبیک رو با احساس می خونه و پشت سر هم

خودم رو آماده کرده بودم اساسی تو حس برم

ولی کلمه به کلمه گفتن اون خانم حسابی زد تو ذوقم

لبیک

اللهم

لبیک

ما هم مثل نهضت سوادآموزی پشت سرش تکرار میکردیم

آخه میگفتن باید آروم گفته بشه

تا کسایی که پیرن یا به هر علت دیگه ای نمی شنون درست بخونن

وقتی لبیک گفتیم تمامی بدنم به خارش افتاد

چشمتون روز بد نبینه

به اندازه تمام عمرم بدنم می خارید

انگار باهام لج کرده بود حالم و بگیره اساسی

منم با استرس دست می کشیدم

و خدا خدا میکردم زودتر صدامون کنن تا از دست بدنم راحت بشم

و بالاخره صدامون کردن ووووووووووووووووو

یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین لحظات عمرم را با این کارشون خلق کردن

با ولع تموم چشم انداخته بودم تو مردهای کاروان

که همسرم را از بینشون پیدا کنم

و بعد از چند لحظه بالاخره دیدمش

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نمیدونین چه ماهی شده بود

غلمانی (فرشته مذکر) در لباس خاکیان

اون وسط می درخشید

مثل یه تیکه ماه شده بود

از دیدنش به تمام معنا کیف کردم

البته حظ معنوی

چون خیلی دلم می خواست او به مکه بره

و حاضر بودم هر کاری بکنم اما او بره

انگار آرزوم رو در چند قدمی میدیدم

نمی خواستم چشم ازش بردارم

اینقدر به خودش دگمه آویزون کرده بود که خندم گرفت

۴تا بالا

۱۰ تا تو کمر.....

نمیدونین چه کیفی داره آدم همسرشو تو لباس احرام ببینه

اونقدر که وقتی برگشتم به همه مهمونای خانم می گفتم

الهی قسمتتون بشه برین اونجا و

همسرتونو تو لباس احرام ببینین

همه بهم میخندیدن و می گفتن

انگار خیلی به دهنت مزه کرده؟

خلاصه سوار اتوبوسا شدیم

اما این بار زنونه مردونه ش کرده بودن

می دونین که چرا .............

و ساعت ۲ بامداد وارد مکه شدیم

شهری آروم و

پر عظمت

و از اسمش بزرگ تر

گفتن برید تو اتاقاتون بخوابین

ساعت ۵ صبح بیدار شین بیاین تو لابی هتل

تا برای انجام اعمال بریم حرم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ادامه دارد

کپی با ذکر منبع و نویسنده

                                                                                                                                                                                                                             نیکودانشمندپور

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد