310- همانند فرشته ای زیبا
از پشت شیشه دست نیافتنی شده بود
آرام به نظر می رسید
صدای زجه های دیگران آزارش نمی داد
وقتی یک سطل آب محکم توی صورتش پاشیده شد
قلبم به تپش افتاد
گفتم حالا بلند میشود ......
می پرد ......
انتظار داشتم بی هوش باشد
دکترها اشتباه کرده باشند ....
بلند شود و با ترس اطراف را نگاه کند...
اما تکانی نخورد
در لا به لای اشک های دلم فریاد می زدم
بلند شو ... بلند شو
الان زنذه می شه ....الان زنده می شه
یعنی میشه زنده شه ؟
ولی او تکان نخورد
مرده شور او را شستشو می داد
بدن سردش به این طرف و آن طرف رها می شد
سرش تراشیده شده اش دل هر کسی را می ارزاند
جای بخیه هایش درشت بود
در جای جای بدن سفیدش کبودی دیده می شد
اندام ظریف و نحیفش سنش را فریاد می کرد
۱۸ سال زندگی اش دل دور و نزدیک را به آتش می کشید
۱۸ سال زندگی با داشتن همسری جوان و
و دختر ۱ ساله ای زیبا
مادرش بی هوش روی زمین افتاده بود
کسی در صورتش می کوبید
آن یکی جیغ می کشید
ازدحام جمعیت از غریب و آشنا باور نکردنی بود
همه می گریستند
با آن که خیلی از آنان او را نمی شناختند
اوج جوانی اش همه را می سوزاند
و کودکش که در دل مادر بزرگ به خواب رفته بود
دو سال با سرطان مغز جنگید
اوایل حاملگی اش بود که سرطان نمایان شد
با هزار بدبختی کودکش را به دنیا آوردند
و او را تحت مراقبت داشتند
تا این که گفتند خطر برطرف شده
به خانه آمد
موهایش بلند شد
دخترش یک ساله شد
اما ناگاه همه چیز سیاه شد
حالش بد شد
و احتیاج به عملی دیگر
با همراهانش خداحافظی کرد
و دخترش را به آنان سپرد
اما دیگر از اتاق عمل برنگشت
هنگام خاک سپاریش کسی نبود که نباشد
تمامی غریبه ها نیز از دور و اطراف جمع بودند و می گریستند
پدرش اشک بود
دستانش را به علامت خداحافظی تکان داد و گفت
خداحافظ بابا .... خدا حافظ بابا
و مادرش کمی با فاصله در حالت نیمه بی هوش و شُک
زبانش بند آمده بود و به جایی خیره مانده بود
خیلی سخت گذشت
برای همه...
و همان شب کسی خوابش را دید
در لباسی سفید
و گیسوانی بلند و افشان
همانند فرشته ای زیبا
می خندد و می گوید :
من جایم خوب است ٫
حالم خوب است ٫
این قدر ناآرامی نکنید
و امروز دخترش چونان سیبی مانند مادر
گویی الهام دوباره زنده شده
شباهتی که دل هر کسی را به درد خواهد آورد
الهام عزیزم روحت شاد و یادت گرامی باد
کپی با ذکر منبع و نویسنده
نیکودانشمندپور

لطافت سیب من رو یاد محبت میندازه .